#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_451

- فهميدم خونواده هامون با هم جور نيستن ...

حرفم را قطع كرد . انگار منتظر همين بود . گفت :

- اگه ما مي گفتيم ، باور نمي كردي . خدا رو شكر كه خودت فهميدي . والله بالله همون روز اول ميدونستم دختره تيكه ما نيس . حالا كه خودت فهميدي ، مجبورم بهت بگم . باباتم راضي نبود . نوش آفرين گفت دختره نميدونه قبله كدوم طرفه . هنوز هيچي نشده جلو اون همه بزرگتر از سرو كولت بالا مي رفت . حلال و حروم سرش نمي شد .

خنده ام گرفته بود . مادر هر چه عيب و ايراد سراغ داشت ، به شيرين و خانواده اش نسبت داد . ضمن صحبت ، پدر از راه رسيد . خواستم به مادر بگويم فعلاً حرفي به پدر نزند كه فرصت نبود . تازه سفارش هم فايده نداشت . مادر كار خودش را مي كرد . به محض ورود پدر ، مثل هميشه برايش نيم خيز شدم و سلام كردم . انگار فهميده بود سرحال نيستم . از نگاهش پيدا بود . لباس راحتي پوشيد ، آبي به سرو صورتش زد و به پشتي تكيه داد . عادت نداشت روي مبل بنشيند . مادر كمي اين دست و آن دست كرد . بالاخره گفت :

- فهميدي چي شده ؟

- چي رو فهميدم ؟

- عروسي نادر و شيرين به هم خورد .

پدر بر خلاف انتظار تعجبي نكرد . سري تكان داد و گفت :


romangram.com | @romangram_com