#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_450
- اما احساسي بهش نداري . همون حرفاي هميشگي . عاطفه كه داري ، انسان كه هستي ، زندگي كه فقط ميل و هوس جنسي نيس .
- من آدم هوسبازي نيستم اما بيشترش همينه . چرا بايد به خودمون دروغ بگيم .
- چون مهين قبلاً تو رو مثل برادرش ميدونسته و توئم به چشم خواهر بهش نگاه مي كردي ، به خودت تلقين مي كني .
- شايد . بالاخره زمان كه به عقب برنميگرده . اون ديگه زن من نيس . به قول خودش ميخواد وقتش رو صرف پسرش نيما كنه . از اون بگذريم .
موضوع مسافرت پيش آمد . فريدون گفت بد نيست آب و هوايي عوض كنم ، شايد با خودم كنار بيايم .
اواخر شهريور آن سال يعني سال 1356 بين مردم و حكومت فاصله افتاده بود . مردم درِ گوش هم پچ پچ مي كردند كه ثروت مملكت به تاراج مي رود . مي گفتند گراني بيداد مي كند . عده اي هم از شاه انتقاد مي كردند و ...
نمي خواهم وارد سياست شوم . مرا چه به سيساست اجتماعي ، وقتي در زندگي شخصي اين قدر بي سياست هستم ! به زمين و زمان بي اعتنا بودم .
مادر خيلي زود متوجه حالت غير عادي ام شد . مطمئن بود قضيه از طرف شيرين است . خاور هم كه عضوي از خانواده ما شده بود ، نگران بود . به مادر گفتم بين من و شيرين همه چيز تمام شده . از تعجب دهانش باز ماند . دليلش را پرسيد . گفتم شايد قسمت نبود . لازم نمي ديدم ماجزا را تعريف كنم اما مادر اصرار داشت . براي اين كه منتي هم به او و پدر گذاشته باشم ، گفتم :
romangram.com | @romangram_com