#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_449

- كدوم سازمان ، چه آرماني ! يعني تو شوروي و بقيه كشوراي كمونيستي كسي عاشق نميشه يا اگه ميشه به معشوق پشت پا ميزنه ! همهش زير سر اون پسره س . شيرين رو با حرفاش فريب داد .

- همون طور كه تو با داشتن زن و ميتونم بگم پسري مثل نيما فريب خوردي .

- تو خودت شاهد تلفناش بودي . مي ديدي چطور از عشق و عاشقي حرف مي زد . آنقدر گفت و گفت كه شيفته ش شدم . مگه من چه گناهي كرده بودم ...

- فراموش كن . همه ش كه زيبايي نيس . آدم بايد جمال و كمال رو با هم داشته باشه ، مثل مادر نيما . بارها با فرزانه راجع به تو حرف زدم . اونم مي گفت زني باوقار تر از مهين سراغ نداره . تازه خوشگلم هس . صد تا حسن داره . فقط يه مدت زن برادرت بوده و رك بگم ، باكره نبوده ، همين . نبايد رهاش مي كردي .

با ورود پيشخدمت كه برايمان چاي آورده بود ، ساكت شديم . بعد از خوردن چاي ف فريدون گفت :

- يه سؤال مي كنم با صداقت جواب بده . دلت ميخواد به زندگي قبل از آشنايي با شيرين برگردي ؟

- نميدونم . گذشت و فداكاري مهين قابل ستايشه اما ...

ميان حرفم آمد و گفت :


romangram.com | @romangram_com