#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_448
- مهمون نميخواي ؟
يك مرتبه به خودم آمدم ، گفتم :
- نه نه ، تنها نيستم . الان برات تاكسي مي گيرم .
با دلخوري پياده شد . يك اسكناس بيست توماني به او دادم و با تاكسي راهي اش كردم .
چه شب وحشتناكي بود ! تك و تنها در خانه خواهرم . هنوز وارد نشده ، روي كاناپه افتادم و ديگر چيزي نفهميدم .
فرداي آن شب با حالي بدتر از روز قبل از خواب بيدار شدم . بدنم كرخ بود و اعصابم به هم ريخته . ديرتر از معمول به اداره رفتم . فريدون سخت مشغول كاربود . سلام واحوالپرسي كرديم . از چشمان گود رفته و حال پريشانم فهميد اتفاق ناگواري افتاده . گفت هيچ وقت مرا به اين حال نديده .
ماجرا را برايش تعريف كردم . باور نمي كرد . گفت شايد شيرين با اين ترفند خواسته امتحانم كند . نوشته را نشانش دادم و گفتم ديروز شوهر خواهرش امير حسين آب پاكي را روي دستم ريخت . مات و متحير مانده بود . گفت :
- حالا سعي كن آروم باشي . اگرم اين ازدواج صورت مي گرفت ، هرگز روي خوشبختي نمي ديدي . آدماي سياسي مخصوصاً كمونيستا حالت مسخ شده دارن . همه زندگي شون سازمان و مكتبيه كه بهش معتقدن .
romangram.com | @romangram_com