#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_446
- با اين كه سرم گيج مي رفت ، گفتم :
- اره .
كمي مكث كرد ، گفت :
- بهتره باهات بيام ، لااقل تا در خونه ت .
قبول كردم . صورتحساب را پرداختم و همراه شيدا از بار خارج شدم . در اتومبيل را باز كردم و خودم را روي صندلي انداختم . شيدا كنارم نشست و گفت :
- برو ببينم ميتوني رانندگي كني .
هر طور بود راه افتادم اما چند خيابان آن طرف تر مجبور شدم بايستم . حالت تهوع داشتم . هر چه در معده ام مانده بود ، در جوي كنار خيابان ريختم . چند دقيقه اي صبر كردم . حالم كمي جا آمده بود . به شيدا گفتم :
- بگو خونه تون كجاس تا برسونمت .
romangram.com | @romangram_com