#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_445
جرعه اي نوشيد و با لهجه مخصوص زنان بار گفت :
- ما زنا نه اين كه فقط اسباب عيش و نوش مرداي خوش گذرون باشيم ، گاهيم سنگ صبورشونيم . اما اين طور كه فهميدم ، برا عياشي اينجا نيومدي . خيلي توهمي . شايد يار بهت بي وفايي كرده يا از دست زنت به ستوه اومدي . شايدم عاشق شدي يا اين كه دلدار كسي ديگه رو زير سر داره . خلاصه تو همين حول و حوشي ، آره ؟
لبخندي زدم و گفتم :
- چند سالته ؟
- مگه اومدي خواستگاري كه سن و سالم رو مي پرسي . ميدوني ما زنا تو اين يكي صداقت نداريم .
- اصراري به دونستنش ندارم . فقط مي خواستم بگم سن و سالي نداري ، شايد بيست وشش يا بيست و هشت . اما انگار تجربه يه آدم هفتاد هشتاد ساله رو داري . حدست درسته . من اهل عياشي نيستم . يه عاشق واخورده كه به اينجا پناه آوردم . هم عاشقم هم يار بهم نارو زده . نارو كه چه عرض كنم ، خيانت ! واي كه چه به روزم نياورده !
دلم مي خواست حسابي مست كنم . شيدا مانع شد . با همان يكي دو ليوان هم نه ناي حرف زدن داشتم نه قدرت از جا بلند شدن . سرم را به مبل تكيه دادم . شيدا برايم آبليمو اورد و مرا به سمت دستشويي برد . هر چه خورده بودم بالا آوردم . كمي كه سبك شدم ، سرجايم برگشتم اما هنوز روي پا بند نبودم . بار خلوت شده بود . شيدا گفت :
- ميدوني ساعت چنده ؟ نزديك دو صبح . ميتوني رانندگي كني ؟
romangram.com | @romangram_com