#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_444

براي گذراندن وقت به همان بار نزديك پل رومي رفتم . اين بار گوشه اي دنج نشستم و به زنان بار كه منتظر مشتري بودند ، چشم دوختم . به همان زنك شب گذشته اشاره كردم . خودم را به بي خيالي زده بودم . اداي آدم هاي لاابالي را در مي آوردم . بالاخره در فيلم هاي فارسي شاهد عاشق هاي سرخورده مثل خودم بودم كه معمولاً به كافه و كاباره پناه مي بردند . زنك بار با همان ناز و كرشمه به گارسون گفت برايم مشروب و غذا بياورد . روي ميز كه پر شد به زنك اشاره كردم روبرويم بنشيند . در دل به خودم مي خنديدم . كوچكترين هوسي به آن جور زن ها كه لابد هر شب در آغوش مردي بودند ، نداشتم . اما در آن شرايط بد روحي بدم نمي آمد همصحبتي داشته باشم . زنك گفت :

- نميخواي اسم منو بدوني ؟

- چرا ، اسمت چيه ؟

- شيدا .

- چه اسم قشنگي ، شيدا ! شيدا منم نه تو .

- تو اهل بار وكافه و مشروب نيستي ، همون ديشب متوجه شدم . نه اين كه خيال كني دارم كرشمه ميام يا ازت خوشم اومده ، نه ، ديشب خيلي مست بودي . فكر نمي كردم راحت برسي خونه .

- بالاخره هر جوري بود خودمو كشوندم .

اشاره به همان گارسوني كرد كه ميز را چيده بود . برايش گيلاسي دسته دار پر از مشروبي به رنگ ارغواني آورد . مي دانستم كاسبي انها از همان راه مي گذرد و بايد كلي پول بابت همان گيلاس بپردازم .


romangram.com | @romangram_com