#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_443

- اينا هديه هاييه كه بهش داده بودي .

بسته را گرفتم و مي خواستم آن را دور بيندازم كه امير حسين مانع شد . بسته را در جيبم گذاشتم و بدون خداحافظي از پارك خارج شدم . چنان عصباني بودم كه كنترل رفتارم را نداشتم . دلم مي خواست براي يك لحظه هم كه شده شيرين را ببينم و به او بگويم فريب زيبايي ظاهري اش را خوردم .

سردرگم و پريشان در خيابان ها پرسه مي زدم . هواي شهريور نه سرد بود نه گرم . آهسته رانندگي مي كردم . خاطرات دوراني كه با شيرين بودم ، از نظرم مي گذشت . نمي توانستم لحظات خوشي را كه با هم داشتيم ، فراموش كنم .

در آن روز و آن لحظات چقدر به نسرين خواهر عزيز و سنگ صبورم احتياج داشتم . كاش آنجا بود و با حرفي و شعري دلداري ام مي داد . فكر كردم براي رهايي از آن سرگرداني مدتي كوتاه به پاريس بروم . تا غروب گيج و منگ و بي هدف خيابان ها را بالا و پايين مي رفتم . با خود مي گفتم خدا عادل است . بالاخره انتقام مرا از سياوش و شيرين خواهد گرفت . اگر در آن ساعت به خانه مي رفتم ، بايد تا صبح فكر مي كردم و غصه مي خوردم . مي دانستم مادر سؤال پيچم مي كند و مجبور مي شوم حقيقت را به او بگويم . تاب تحمل پوزخندهاي پدر را نداشتم . با كنايه هايش كلافه ام مي كرد .

از تلفن عمومي زنگ زدم كه شب منتظرم نباشند . گفتم به خانه نسرين مي روم . مادر تعجب نكرد . قرار بود بعضي شب ها به آنجا بروم و گاهي هم نوش آفرين و محمد آقا سر بزنند .

مادر گفت :

- نكنه شيطون گولت بزنه شيرين رو ببري اونجا . يادت باشه ما آبرو داريم .

از حرف مادر خنده ام گرفت . بنده خدا بي خبر از همه جا به فكر آبروي خانواده بود مبادا قبل از عقد شبي را با همسر آينده ام بگذرانم . نمي دانست شيرين پسرش را مثل آشغال دور انداخت و حالا در آغوش كس ديگري است .


romangram.com | @romangram_com