#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_442

- آره همه رو نوشته .

- بالاخره عشق رو هم تجربه كردي . از من مي شنوي ، به زندگي سابقت برگرد . اگرم با شيرين ازدواج مي كردي ، معلوم نبود به آرزوهات برسي . بعد از شيش ماه يه سال همه چي عادي مي شد و شايدم كار به جاهاي باريك مي كشيد . با روحيه ناآرومي كه اون داره ف خيلي زود زندگي تون از هم مي پاشيد . پدر و عموش حتي برادرش و من و شايسته طرفدار يه مكتب سياسي هستيم . خيليم به اين مكتب معتقديم . خواه ناخواه بين تو و اون و شايدم همه خونواده اختلاف پيش ميومد .

يك مرتبه از كوره در رفتم . گفتم :

- كدوم سياست ، كدوم مبارزه ! شيرين كه به قول خودش حامي مردمه ، منو زير پاش له كرد و احساسم رو به بازي گرفت . به قول معروف سنگ رو يخم كرد . فقط شعار ، فقط حرف ، شماها تحت تأثير همسايه مون شوروي هستين كه احساس مهر و عطوفت سرتون نميشه .

امير حسين با دلخوري گفت :

- حالا چرا با من دعوا داري ؟

- از اين به بعد با آدمايي مثل شما كه دم از خلق ميزنين ، دعوا دارم . راستش رو بخواي ، از همه تون متنفرم .

بي اختيار از روي نيمكت بلند شدم . امير حسين بسته اي به من داد و گفت :


romangram.com | @romangram_com