#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_441

بهت زده گفتم :

- مگه ميشه آتيشي رو كه تو دلم انداخت فراموش كنم . من كه اصلاً نمي شناختمش . سرم تو لاك خودم بود . هر طوري بود ، داشتم با زندگيم كنار ميومدم . چرا منو به بازي گرفت ؟ چه گناهي كرده بودم ؟ پس چي شد اون روزا كه از عشق و دوست داشتن برام حرف مي زد ؟ اين سياوشه ديگه كي بود كه عشقم رو دزديد ؟ اگه از ماجراي اون و سياوش خبر داشتم ، بهش دل نمي بستم . چرا تو اين مدت حرفي از سياوش نزد ؟

- آخه رابطه اي با هم نداشتن . قرار بود سياوش بياد خواستگاري كه دستگير شد .

- نه نه ، خودش نوشته دو ماه خونه شون بوده . دو ماه از شعر و عشق و سياست با هم حرف زدن . برا عاشق شدن يه لحظه م كافيه . شيرين بهم دروغ گفت . هرگز نمي بخشمش . مطمئنم خوشبخت نميشه .

0 براش آرزوي بدبختي مي كني ! پس دوسش نداري . اگه داشتي اين حرف رو نمي زدي .

- نميدونم چي بگم . پاك گيج شدم . چه آرزوهاي دور و درازي ، چه وعده هايي ، آخرشم اين همه بي مهري ! اگه آدم انتقامجويي بودم ، يه جوري خودمو خالي مي كردم . افسوس كه جز ماتم و سكوت هيچ راهي ندارم . چند لحظه ساكت مانديم . پرسيدم :

- حالا شيرين كجاس ؟

- به محض اين كه عقد كردن ، سياوش بردش فومن . حتماً برات نوشته سياوش فومنيه .


romangram.com | @romangram_com