#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_440

قرار گذاشتيم يك ساعت بعد در پارك فرح همديگر را ملاقات كنيم . خدا مي داند چه حالي داشتم . چه شده بود ؟ دست به خودكشي زده بود ؟

فرار كرده بود ؟ با سياوش دستگيرش كرده بودند ؟ فكرم هزار راه رفت .

ده دقيقه زودتر به محل قرار رسيدم . مثل ديوانه ها بالا و پايين مي رفتم كه امير حسين از تاكسي پياده شد . وارد پارك شديم و روي نيمكت نشستيم . پرسيد :

- شيرين برات چي نوشته ؟

قضيه را براش تعريف كردم . گفت :

- خبر داشتم . نميدونم چه جوري بگم . سفر كه بودي ، خيلي ناگهاني و بي سرو صدا با سياوش ازدواج كرد .

انگار آسمان روي سرم خراب شده بود . چشم هايم سياهي رفت . كنترل پاهايم را نداشتم . نگاه بي رمقم را به امير حسين دوختم و سر تكان دادم . گفت :

- فراموش كن .


romangram.com | @romangram_com