#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_437
- اجازه هس مهمون شما باشم ؟
گفتم :
- بله ، اما بهتره تنهام بذارين .
گيلاس مشروب را لاجرعه سر كشيدم . از آدمي مثل من كه آب را با احتياط مي خوردم ، نوشيدن هر زهر ماري بعيد بود . عجيب تر از اين كه به مي و باده و مستي پناه برده بودم . پس از چند ساعت تقريباً مست و لايعقل بار را ترك كردم . به عالم رؤيا رفته بودم ، به عالمي كه قيد و بند نداشت . نفهميدم چطور به آن خانه رسيدم . مادر طبق معمول نگران شده بود . نمي خواستم بفهمد مست كردم و تعادل ندارم . از پنجره گفت :
- تويي مادر ؟
در حالي كه روي پا بند نبودم ، گفتم :
- آره .
- چرا دير كردي ؟ دلمون هزار راه رفت .
romangram.com | @romangram_com