#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_438
نمي توانستم جواب بدهم . خوشبختانه مرا به حال خودم گذاشت . چند لحظه صبر كردم و سپس داخل شدم . خاور هم بيدار بود . پرسيد شام خورده ام يا نه . با سر جواب مثبت دادم . به اتاقم رفتم ، لباس راحتي پوشيدم و روي تخت ولو شدم . نوشته شيرين را از كيفم بيرون آوردم . در حالي كه نگاهم به كلمات بود ، ارامشي آميخته با بي خبري و فراموشي احساس كردم . چيزي نگذشت به خوابي عميق فرو رفتم .
با صداي خاور از خواب بيدار شدم . چه صبح بدي بود . سرم خيلي درد مي كرد . شقيقه هايم تير مي كشيد . راهي اداره شدم . در فكر بودم آن روز شيرين را ببينم . ساعت ده شماره شركتش را گرفتم . يكي از همكارانش كه خيلي با او صميمي بود ، با صدايي گرفته گفت :
شيرين مرخصيه .
جا خوردم . گفتم :
- هفته پيش مرخصي بود . چي شده ، اتفاقي افتاده ؟
لحظه اي مكث كرد ، گفت :
- نميدونم .
از لحنش فهميدم چيزي را از من پنهان مي كند . تشكر كردم و گوشي را گذاشتم . بلافاصله به خانه شان زنگ زدم . كسي گوشي را برنداشت . تا پايان ساعت اداري يكي دو بار ديگر تماس گرفتم اما موفق نشدم . آرام و قرار نداشتم . به امير حسين تلفن كردم . با اولين زنگ گوشي رابرداشت . بعد از سلام و احوالپرسي گفت :
romangram.com | @romangram_com