#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_436
- وا ، چقدر بد اخلاق !
با ترشرويي گفتم :
- اگه ممكنه منو به حال خودم بذارين .
چند لحظه به من خيره شد ، گفت :
- چشم آقا . معلومه خيلي تو خودتي .
و از ميزم دور شد .
آبجو را كه خوردم ، حالم جا آمد . دومي و سومي را هم سفارش دادم . كم كم اشتهايم باز شد .
با ولع مشغول خوردن شدم . اطراف چشم هايم داغ شده بود . چهره شيرين را در ذهنم مجسم كردم ، نگاهش ، چشمان زيبايش ... چه روزها و شب ها كه به تماشاي مناظر زيباي طبيعت مي رفتيم . چه شهرهاي عاشقانه اي مي سرود . يك آن تصميم گرفتم به خانه اش بروم . چه بايد مي گفتم ، نمي دانستم . بايد قيدش را مي زدم . چقدر سخت بود . با تمام وجود از سياوش و آن چهره به ظاهر آرامش نفرت پيدا كرده بودم . كسي را كه از جانم بيشتر دوست داشتم ، از من دزديده بود . از شيرين هم ناراحت بودم كه بعد از آن همه رفت و امد و راز و نياز و معاشقه به همين راحتي رهايم كرده بود . ناگهان همان زن با دو گيلاس نوشيدني كه نمي دانستم چيست ، به سمتم آمد . يكي را به من داد و گفت آرامم مي كند . گيلاس ديگر را خودش برداشت و گفت :
romangram.com | @romangram_com