#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_435

به مرد ميانسالي كه كت بنفش و شلوار مشكي پوشيده و پاپيون زده بود ، اشاره كرد . جلو آمد و تا كمر به حالت احترام خم شد . ليست غذا را از دستش گرفتم و نگاه كردم . جوجه كباب و يك ليوان آبجو سفارش دادم .

زنك با دلبري گفت :

- البته با كليه مخلفات .

گفتم هر چه لازم مي داند بياورد و منتظر ماندم .

نوشته شيرين حسابي فكرم را مشغول كرده بود . باورش خيلي سخت بود اما حقيقت داشت . خودش اعتراف كرده بود ديوانه است . روزهاي اول هم كه زنگ مي زد ، همين را مي گفت . ديوانگي اش برايم خيلي گران تمام شده بود . مرا با حرف هاي قشنگ و دلفريبش به سمت خود كشاند و قلبم را كه مثل خرس قطبي به خواب رفته بود بيدار كرد اما ... بهار و تابستان زيبا را نشانم داد ، در حالي كه سرتاسر وجودش پاييز بود .

در حالي كه با خودم حرف مي زدم ، روي ميزم پر شد . چنان درگير افكارم بودم كه متوجه زنك بار نشدم . به خيال اين كه مشتري خنگي تور زده ، دستش را روي شانه ام گذاشت و با لحني فريبنده گفت :

- كجايي اقا خوشگله ، اينم سفارشتون .

نگاهي بي اعتنا به او انداختم و تشكر كردم . زنك با ناز گفت :


romangram.com | @romangram_com