#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_434
بجز هيچ نشد حاصلمان
شيرين
باورم نمي شد . يك لحظه فكر كردم خواب مي بينم اما واقعيت داشت . تنم يخ كرده بود . حس نداشتم از روي صندلي بلند شوم . پيشخدمت با سطل و جارو و خاك انداز وارد شد . با تعجب گفت چرا هنوز نرفته ام . نگاهم به او بود اما ناي حرف زدن نداشتم . ترسيد مبادا سكته كرده باشم . خواست به نگهباني خبر بدهد كه اشاره كردم چيزي نيست . بزحمت بلند شدم ، انگار وزنه اي به پايم بسته بودند . دفتر را برداشتم و از ساختمان اداره بيرون رفتم . چند دقيقه پشت فرمان نشستم . بدنم مي لرزيد . بالاخره راه افتادم . مانده بودم چه كنم . يك آن تصميم گرفتم به خانه شيرين بروم . شايد نامه را در اوج بحران روحي نوشته بود . نفرت از سياوش همه وجودم را فرا گرفته بود . به خود مي گفتم چرا در اين گيرودار سروكله اش پيدا شد. از نوشته هاي شيرين پيدا بود عاشق او نيست ، فقط از حرفها و رفتارش خوشش آمده . رفتار من هم كه در آن مدت بد نبود . هميشه با احترام با او حرف مي زدم . آخه چرا ؟ عقلم به جايي نمي رسيد . داشتم ديوانه مي شدم . اگر با آن روحيه به خانه مي رفتم ، مادر همه چيز را مي فهميد . جواب قانع كننده اي نداشتم . نمي خواستم به همان زودي ماجرا را تعريف كنم . اميدوار بودم شيرين پشيمان شود .
يكي دو ساعت در خيابان پهلوي پرسه زدم . بي اختيار نگاهم به يك كاباره افتاد . تا آن روز به كاباره نرفته بودم . در واقع تمايلي هم نداشتم . فكر گردم شايد براي وقت گذراني جاي بدي نباشد . داخل شدم اما فضاي آنجا را تحمل كنم . همهمه و صداي موزيك بيشتر به اعصابم فشار مي آورد . بلافاصله بيرون آمدم . تصميم گرفتم به ميكده اي خلوت بروم . خيابان پهلوي را به سمت تجريش بالا رفتم . چند دقيقه در ميدان ونك توقف كردم . ياد زماني افتادم كه ناصر زنده بود . چه شب ها كه به خانه او مي رفتم و مهين از من پذيرايي مي كرد . سر به سرم مي گذاشت و مي گفت ديگر دارم پير مي شوم . بايد فكري به حال خود بكنم . آه و افسوس آن روزها را مي خوردم . آرزو مي كردم شيرين در زندگي ام پيدا نمي شد . بالاخره با مهين كنار مي آمدم .
گيج و حيران به راهم ادامه دادم . ياد بار حوالي پل رومي افتادم ، همان كه يك شب در آنجا دمي به خمره زده بودم . اتومبيل را پارك كردم و به سمت بار رفتم . چقدر شلوغ بود . ميزبان ها كه اغلب زن بودند دور و بر مشتري ها مي پلكيدند و به آنها سرويس مي دادند . گوشه اي دنج نشستم . زني بلند بالا و نيمه عريان كه ليست غذا دستش بود ، به طرفم آمد و با دلربايي گفت :
- بفرمايين آقا ، در خدمتيم .
خنده ام گرفته بود . كار كسي كه نمي خواست كوچكترين خلافي مرتكب شود ، به كجا كشيده بود ! چند لحظه در چشمانش خيره شدم . در پرتو نور قرمز كمرنگ زيبا جلوه مي كرد . به خودم گفتم مگر ممكن است زني به اين زيبايي كارش به اين جور جاها بكشد . زنك به گمان اين كه از آن جوان هاي هوسباز هستم ، با ادا و اطوار و كرشمه گفت :
- چيه جوون ، حواست كجاس ؟ پرسيدم آقا چي ميل دارن .
romangram.com | @romangram_com