#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_433
از آن روز حالم گرفته شد . نمي دانم چه كنم . از طرفي به تو قول ازدواج دادم اما عشق و دوست داشتن با دورانديشي همراه شده . مي دانم به خاطر نقطه ضعفي كه داري ، هر چه بگويم ، تن مي دهي كه زيبنده هيچ مردي نيست . مي دانم خودت را در برابرم خوار و خفيف احساس مي كني كه هرگز خوشايندم نيست . اهل سياست و مطالعه هم نيستي و هيچ بحث اجتماعي با هم نداريم . فقط به هم قول داديم و اولين كسي بودي كه قلبم برات تپيد . قضيه داشت فراموش مي شد كه با يك تلفن ، با يك شوخي زنده اش كردم . انگار فقط مهين را آواره كردم . سياوش هم فكر مرا مشغول كرده . سخت عاشقم شده . خيلي محكم خواسته اش را به زبان مي آورد . اهل سياست هم كه هست . رك و پوست كنده بگويم . اگر بخواهم عاقلانه فكر كنم ، در خانه سياوش آينده اي روشن تر خواهم داشت . هر اتفاقي كه بيفتد ، هر دو با هم هستيم . يا به زندان مي افتيم يا اعدام مي شويم . اما با تو نه ، بايد دلشوره مهين را داشته باشم ، بايد دلم براي نيما بسوزد ، بايد قبل از مادر شدن ، پسر كسي ديگر را بزرگ كنم و ...
خلاصه گيج شدم . گاهي به آنچه بين من وتو گذشت ، فكر مي كنم و گاهي به سياوش كه به خاطر من و تو و به خاطر آزادي مدتي در زندان افتاد . سياوش هم مرا تحت فشار قرار نداده اما نگاهش پر رمز و راز است .
احساس مي كنم ازدواجم با تو از سر دلسوزي است . رفتارت گرچه خوب است ، اما مورد پسندم نيست . با روحيه اي كه در تو سراغ دارم ، هر اتفاق كوچكي تو را از پا در مي آورد و به عواطفت لطمه مي زند . تا حالا نگفتم . هيچ كس توي فاميل موافق ازدواج من و تو نيست . همه به چشم يك مرد بيوه به تو نگاه مي كنند و ...
انگار دارم پراكنده گويي مي كنم . خلاصه كلام اين كه مردانگي كن و از من بگذر . اين رابطه ديگر فايده ندارد . آن رؤياي طلايي كه در ذهنت پروراندي ، هرگز واقعيت پيدا نمي كند . من دلم مي خواهد تفنگ بردارم و در كنار همسرم بر ضد رژيمي كه دلخواه پدرم نبود و دلخواه امثال من و سياوش نيست ، بجنگيم . تو همه وجودت تمناي وصال است و به دور و برت بي اعتنايي . غير از اين بود ، مهين زيبا ، اين زن از خود گذشته را كه التماس مي كرد همچنان دوستت داشته باشم ، رها نمي كردي .
به هر حال سياوش را به تو ترجيح مي دهم . هر نسبتي مي خواهي به من بده ، بي وفا ، بي عقل ، ديوانه ... براي همه چيز متأسفم . اگر يادت باشد ، همان روزها ي اول كه با تو تماس تلفني داشتم ، به ديوانگي ام اعتراف كردم . باور كن هنوز هم ديوانه ام . اگر تو آن روزها عاشقم مي شدي ، درست يا غلط ، كار تمام شده بود . اما با اين اتفاق هاي ناخواسته صلاح در اين است همديگر را فراموش كنيم . فراموش كه نه ، خواهي نخواهي خاطرات آن روزها در ذهنمان حك مي شود . لااقل مشكلي بر مشكلات اضافه نكنيم .
شايد بپرسي چه مشكلي ؟ همديگر را دوست داريم و با هم ازدواج مي كنيم ، همان طور كه قرار بود ، اما هر چه فكر مي كنم ، من و تو براي هم ساخته نشديم . من از تو گذشتم ، تو هم از من بگذر . شايد بپرسي چه شد آن حرف ها و قول ها و قرارها و قصه اشتياق و دلدادگي ؟ چه شد آن شور و شوق و خيال ؟ چه شد آن زمزمه هاي عشق ؟ چه به روز آب زلالي آمد كه از آن دم مي زدي ؟
مي گويم شايد بين ما هيچ نبود جز اوهام
هيچ را زير هيچ نوشتيم ، سپس كم كرديم ،
romangram.com | @romangram_com