#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_428
مي خواهم به يكي از آموخته هايم اشاره كنم . به نظر من زندگي همچون گل سرخ است . عطر و گلبرگ و خارش را بايد با هم بخواهي . همان قدر كه عطر و گلبرگش دلنواز است ، خارش دردناك .
بگذريم روزي كه مرا شناختي ، همه وجودم پر از دلهره بود . چرا عشق فراموش شده را بيدار كرده بودم ، نمي دانم . دست خودم نبود . حالت بي قيدي داشتم . در اين خيال بودم كه تو را به زندگي با همسرت اميدوار كنم . مي خواستم برايت اداي خواهرانه در بياورم . چه خيال باطلي ! آدم ها چه راحت به خود دروغ مي گويند .
اولين روز ملاقاتمان يادم نمي رود . چه حالي تو داشتي و چه غوغايي در درون من بود . از كار خودم پشيمان بودم اما عشق و علاقه سالهاي گذشته دست از سرم بر نمي داشت . اسير وسوسه اي بي حاصل شده بودم .
به تو گفتم چيزي را از پدر و مادرم پنهان نمي كردم . اگر به بيراهه مي رفتم ، راهنمايي ام مي كردند . از تو گفتم ، از سادگي ات ، از دل پر دردت و از زندگي سرد و بي روحت . گفتم نادر ، كسي كه به احساساتم بي اعتنا بود و حتي نگاهي به من نمي انداخت ، قلبش را دو دستي به من تقديم كرد ، قلبي كه همسر برادرش صاحب شده و چيزي نمانده از زندگي ساقطش كند .
آن روز كه سوگند خورديم تا آخر عمر به هم وفادار بمانيم يادت هست ؟ نمي دانم چرا عقلم را از دست داده بودم . چرا با كسي كه همسر داشت و پسري كه بابا صدايش مي زد ، نرد عشق مي باختم . خلاصه بگويم ، چرا با احساساتت بازي مي كردم . از طرف ديگر ، تصويري كه سال ها پيش روي قلبم افتاده بود ، دوباره ظاهر شد . نمي دانستم چه كنم . مقصر من بودم كه نتوانستم قلب تير خورده ام را مهار كنم . مدام به خود مي گفتم نادر همسر دارد و سرپرست پسر برادرش است اما اين دل بي صاحب بهانه مي گرفت و عشق تو را در گوشم زمزمه مي كرد . واي كه چقدر پشيمانم !
شبي كه به خانه ما آمدي ، پدر و مادرم با روي خوش تو را پذيرفتند ، گرچه از من دلخور بودند . پدر دلش نمي آمد زن تيره بختي مثل مهين را تيره بخت تر كنيم و من تصميم خودم را گرفتم . بعد از آخرين ديدار ، آن نامه كذايي را برايت نوشتم كه دوست دارم بار ديگر بخواني .
ماجرا به همين جا ختم نشد . دروغ گفته بودم كه به خاطر تو در شركت نفت استخدام شدم اما به خاطر تو از آنجا رفتم . نمي خواستم با هم روبرو شويم . همه چيز داشت خوب پيش مي رفت . نسرين تلفني به من گفته بود كه تصميمت عوض شده و مي خواهي با زندگي با مهين ادامه دهي . خيلي خوشحال شدم . تقريباً اسوده خاطر شدم . اما چند هفته بعد مهين به خانه ما آمد . تعجب كرده بودم . آدرس ما را از كجا گرفته بود ، نمي دانستم . نيما هم همراهش بود . اگر يادت باشد ، بعدازظهر روزي كه براي جشن عقد نسرين دنبالم آمدي ، نيما با تو بود . مرا شناخت ، چون لااقل سه چهار ساعت با مادرش صحبت كردم .
با ديدن چهره اندوهگين مهين و نيما از خودم خجالت كشيدم . آن روز من تنها بودم . شك نداشتم مهين عصباني مي شود و حتي به من پرخاش مي كند . خودم را آماده كرده بودم از او معذرت بخواهم . مي خواستم بگويم ادامه اين زندگي نه تنها لذتي ندارد كه به نفع نيما هم نيست . بر خلاف تصورم ، مهين رفتاري آرام داشت . برخوردش بسيار صميمانه بود . خدا مي داند در آن لحظات چه حالي داشتم . مهين خنديد و گفت :
romangram.com | @romangram_com