#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_429

- نادر بدسليقه م نيس . منم اگه جاي اون بودم ، عاشقت مي شدم .

سرم را پايين انداختم . مهين گفت قصد ندارد مثل بعضي از زن ها جار و جنجال راه بيندازد . به من قسم داد حرفي درباره آن ملاقات نزنم . آن زمان به مأموريت خوزستان رفته بودي . قبل از اين كه مهين حرف تو را پيش بكشد ، گفتم :

- بين من و نادر هر چي بوده ، تموم شده . براش نوشتم هيچ وقت سراغم نياد ...

حرفم را قطع كرد و گفت :

- همون نامه منو به اينجا كشونده . دلم ميخواد از زبون خود شما بشنوم . چطور با هم آشنا شدين ؟

نمي خواستم حرفي بزنم اما نگاه معصوم و پر عطوفت مهين وادارم كرد همه چيز را تعريف كنم . ماجراي دلباختگي به تو ، برگشتن او و ناصر از امريكا ، مرگ ناصر ف نقل مكان به شهرك غرب و آن تلفن لعنتي ، حتي نامه اي كه برايت نوشتم ، همه را گفتم . مهين به دقت گوش مي داد . حرفم كه تمام شد ، گفت :

- حقوق ما زنا تو جامعه ناديده گرفته ميشه . خودمونم مقصريم ، ظلم پذيريم . نبايد همسر نادر مي شدم ، نبايد به حرف اين و اون توجه مي كردم . نادرم برا آروم كردن دل پردرد مادر داغ ديده ش و به خاطر احترام به پدرش خودشو قربوني كرد . دلم براش ميسوزه . بدجوري پاي من سوخت . من براش مثل خواهر بودم . فكرش رو هم نمي كردم روزي ناصرو از دست بدم و با نادر ازدواج كنم . اون بيچاره چه گناهي كرده . خدا رو خوش نمياد . مي ترسم به الكل يا مواد مخدر پناه بياره ، منو مثل خواهرش ميدونه و احساسي كه مردا به زنانشون دارن ، بهم نداره .

از تعجب دهانم باز مانده بود . گفتم :


romangram.com | @romangram_com