#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_426

سياوش حدود دو ماه خانه ما بود . اغلب دوستان و به قول خودش همرزمانش دستگير شده بودند . كم كم احساس كرديم به هم علاقه منديم و از هر لحاظ توافق اخلاقي داريم . تنها مشكل ما گذشته سياسي اش بود .

سياوش قول داد به خاطر من دست از چريك بازي بردارد ، مگر اين كه هر دو در كنار هم مبارزه كنيم . خلاصه بعد از دو ماه كه حالش خوب شد ، خانه ما را ترك كرد . با رفتن او كمي تنها شده بودم . قرار بود با پدر و مادرش به خواستگاري من بيايند . چهار روز بعد خبر دستگيري اش را شنيدم . خيلي دلم سوخت ، آن از تو كه دلخوش بودم بالاخره روزي همسرم مي شوي و اين از سياوش كه به دوازده سال حبس محكومش كردند . چقدر غصه خوردم . نه براي خودم ، براي او كه چرا بايد در اوج جواني به زندان بيفتد ، آن هم زماني كه به دختري دل بسته بود . چه زندگي خنده داري ، چه دل زود باوري و ... چاره اي نداشتم جز اين كه خودم را به بي خيالي و بي قيدي بزنم و منتظر سرنوشت باشم . تصميم گرفتم بيش از بقيه دوستانم شاد باشم و هرگز غم عشق را نخورم . به قول سياوش پوسته احساسي و عاطفي ام را ضخيم كردم . چون دو بار دزد به خانه دلم زده بود ، مي ترسيدم . در خانه را قفل بزرگي زدم .

در مدتي كه با هم رفت و آمد داشتيم ، بخصوص روزهاي اول ، به تو دروغي ديگر گفتم . منظوري نداشتم ، فقط براي خوشايند تو بود . گفتم به خاطر تو در شركت نفت استخدام شدم اما واقعيت نداشت . اصلاً نمي دانستم در شركت نفت كار مي كني . دست تقدير بود يا تصادف يا هر چيز ديگر ، نمي دانم . بين چند شركت و وزارتخانه و سازمان كه دوستان پدرم توصيه كرده بودند ، شركت نقت را به خاطر شهرتش انتخاب كردم . كاش آوازه آن شركت لعنتي مرا فريب نمي داد و پا به آنجا نمي گذاشتم . روحم خبر نداشت تو آنجا هستي . چند ماه اول چه دوستان خوبي پيدا كرده بودم ، شاد و از همه جا بي خبر . هر روز يكي از من خواستگاري مي كرد . راستش مي ترسيدم ، چرا كه دوبار گول خورده بود يا بهتر بگويم ، كسي به دلم نمي نشست . يكي از روزهاي گرم شهريور آن سال با ناباوري تو را در رستوران ديدم خشكم زد . چيزي نمانده بود تعادلم را از دست بدهم . يك آن زخم دلم كه به سختي ترميم شده بود ، دهان باز كرد . اگر دوستان زير بازويم را نگرفته بودند ، شايد كنترلم را از دست مي دادم . مرا روي صندلي نشاندند . چند لحظه سرم را بين دست هايم گرفتم . در همان حال بد سنگيني نگاه همكاران را حس مي كردم . با دلهره نگاهي به تو انداختم . تنها نشسته بودي ، مثل هميشه نگران و غمگين . داشتي ناهار مي خوردي خاطرات تلخ گذشته مثل پرده سينما از مقابل چشمانم مي گذشت . بعد از ترك رستوران ، حالم كمي بهتر شد . هر روز مي ديدمت . با اين كه از حال و روزت خبر داشتم ، نمي دانم چرا وسوسه شدم به تو زنگ بزنم . مي خواستم سر به سرت بگذارم يا به نحوي انتقام بگيرم و اذيتت كنم . شايد هم حس كنجكاوي ام تحريك شده بود و ... ديوانگي كردم . چند بار شماره را گرفتم . تا گوشي را بر مي داشتي ، قطع مي كردم . بالاخره آن روز با تو صحبت كردم . چقدر از حرف زدن با من وحشت داشتي . از لحنت فهميدم خيلي افسرده اي . نمي دانم چرا جرأت كردم به تو زخم زبان بزنم . گفتم ازدواج با بيوه برادر مثل خوردن گوشت مرده است . آن روز از حرفم پشيمان شدم . هرگز خودم را نمي بخشم .

خلاصه سعي مي كردم تو را از آن زندگي سرد و بي روح نجات دهم . قفل در قلبم هنوز پا برجا بود اما

آهسته ضربه هاي عجيبي به حلقه خورد

گفتم :

كه بود دست به در زد

ببين چه برد


romangram.com | @romangram_com