#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_425
يكي از شب هاي پاييز همان سالي بود كه به شهر ك غرب رفته بوديم . خودمان را براي خواب آماده كرده مي كرديم كه صداي زنگ خانه به صدا در آمد . تعجب كرديم . آن وقت شب چه كسي با ما كار داشت . گوشي آيفون را برداشتم . صداي خسته و درمانده اي آهسته گفت :
- منم سياوش .
پدر و مادرم را در جريان گذاشتم . ماتشان برده بود . دكمه آيفون را زديم و منتظر مانديم اما خبري نشد . من و پدرم دم در رفتيم . چه صحنه وحشتناكي بود ! سياوش روي زمين ولو شده بود . دستهايش روي شكمش بود و ناي حرف زدن نداشت . بدجوري زخمي شده بود . چيزي نمانده بود از ترس فرياد بكشم . هر طور بود ، او را به داخل ساختمان كشانديم . ظاهراً گلوله اي به شكمش اصابت كرده بود . تنها حرفي كه زد اين بود ردش را نگرفته اند . مادر سعي مي كرد جلوي خونريزي را بگيرد اما زخم خيلي عميق بود . گفت بايد بلافاصله او را به كلينيك برسانيم . به پزشكي كه هفته اي دو سه روز در كلينيك كار مي كرد ، زنگ زد . پدر هم بي درنگ اتومبيلش را روشن كرد . سياوش را روي صندلي عقب خوابانديم . مادر كه دست روي زخمش گذاشته بود ، كنارش نشست . من مي ترسيدم تنها در خانه بمانم . همراهشان رفتم . مراقب بوديم كسي تعقيبمان نكند . ساعت از دو صبح گذشته بود كه به كلينيك رسيديم . دكتر انصاري هم از راه رسيد . به مادر گفت عجله كند . به كمك پرستار كشيك او را به بخش اوژانس برديم . دكتر انصاري بلافاصله دست به كار شد و گلوله را از شكم سياوش بيرون كشيد . شانس آورده بود گلوله به طحالش اصابت نكرده بود . دكتر مي گفت اگر گلوله دو سانت مسيرش را تغيير داده بود ، حالا او زنده نبود . خلاصه از خطر گذشته بود .
كلينيك جاي امني براي بستري شدن سياوش نبود . هنوز از ماجرا خبر نداشتيم . با توجه به وضعيت سياوش ، پدر هم كنجكاوي نمي كرد . آنچه مسلم بود ، در يك عمليات چريكي تير خورده بود .
سياوش را با سرم و شكم باندپيچي شده ، به خانه برگردانديم . مادر يكي از اتاق ها را برايش آماده كرد . شب پر دلهره اي بود . در عين حال خوشحال بودم كه سياوش از مرگ حتمي نجات پيدا كرده . در آن لحظات از ذهنم دور شده بودي . اصلاً به تو فكر نمي كردم . اگر روزهاي اول آشنايي مان گفتم در اين مدت هرگز از ياد تو غافل نشدم ، تعارف كردم ، يعني دروغ گفتم . آدم ها گاهي براي خوشايند ديگران حرف هايي مي زنند كه به آن معتقد نيستند . ممكن است بپرسي چرا دروغ گفتم . جوابش را شايد در پايان اين نامه داده باشم .
آن شب سياوش با داروي مسكني كه مادرم به او تزريق كرده بود ، خوابيد روز بعد دانشكده نداشتم . پدر و مادر هم سر كار نرفتند .سياوش كه كمي حالش بهتر شده بود ، ماجرا را برايمان تعريف كرد . مي گفت در خانه يكي از دوستان جلسه داشتند . مأمورين رد پاي چند تا از رفقا را مي گيرند و خانه را محاصره مي كنند . رفقا كه مسلح بودند ، با مأمورين درگير مي شوند و او در حين فرار مورد اصابت گلوله قرار مي گيرد . تنها جاي امني كه سراغ داشت ، خانه ما بود .
سياوش ، همان طور كه گفتم . طرفدار ايدئولوژي كمونيستي و سوياليستي بود . با چند تا از دوستان گروهي تشكيل داده بودند كه زياد هم منسجم نبود . بعد از آن حادثه ، دو ماه خانه ما بود . معلوم است بين پسر جوان و عاشقي مثل او و دختري جوان و سرخورده از عشقي پوچ ، چه حرف هايي رد و بدل مي شود . سياوش از گذشته پر ماجرايش برايم حرف مي زد . نمي دانستم اهل فومن است . اصلاً لهجه شمالي نداشت . مي گفت ده دوازده ساله بود كه همراه خانواده اش به تهران آمد . پدرش سركارگر كفش ملي و برادرش كارمند پست است . دو خواهر دارد كه هر دو معلم اند و بعد از ديپلم ازدواج كرده اند . با ورود به دانشكده فني ، با توجه به زمينه اي كه از قبل داشته ، وارد فعاليت سياسي شده . تاكنون به خودش اجازه نداده عاشق شود اما با ديدن من دل و دين از دست داده .
من هم ماجراي دلبستگي به تو را بي كم و كاست برايش شرح دادم . فكر مي كردم ناراحت مي شود اما واكنشي كه حاكي از تعصب يا حسادت باشد ، نشان نداد . فقط مي خواست تو را ببيند . باور نمي كرد حتي نگاهي به من نينداختي . معتقد بود جوان ها در سنين بلوغ سرشار از هيجان و بسيار عاطفي اند . البته دخترها بيشتر درگير اين حالات هستند ، چرا كه پيوسته احساسشان نازك تر است . به شوخي مي گفت چه بسيار آدم ها كه به هواي خوراك بوقلمون از نان و دوغ خود هم مي افتند .
romangram.com | @romangram_com