#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_424

كاش ، رسم ما اين بود كه دخترها به خواستگاري پسرها بروند . گويا هندي ها چنين رسمي دارند . مهريه را هم دخترها برا پسرها تعيين مي كنند . آن روز به خود گفتم كاش من و تو هندي بوديم . چه آرزوهاي بچگانه اي داشتم .

انگار دارم از مطلب دور مي شوم . روزها پشت سر هم مي گذشتند و تو بعد از مرگ برادرت به عالم و آدم بي تفاوت شده بودي . در صدد بودم احساسم را با تو در ميان بگذارم كه شنيدم با مهين ازدواج كردي . دلم برايت آتش گرفت و به خاطرت گريستم . مطمئن بودم به خاطر پسر برادرت مجبور به اين كار شدي اما بعد خودم را سرزنش كردم . مرتب اين شعر را زمزمه مي كردم :

ديدي اي دل كه غم عشق دگر باره چه كرد

چون شد آن دلبر و با يار وفادار چه كرد

از يك طرف خوشحال شدم كه خيالم را آسوده كردي ، اما قلبم بشدت زخمي شده بود . خلاصه به كمك پدر و مادر و دوستانم و مطالعه كتاب كه از هر دوستي به من نزديك تر بود . بر زخم قلبم مرهم گذاشتم و عشق تو را از سر به در كردم . اما گاهي زخم سر باز مي كرد و آزارم مي داد . دو سه ماه بعد از ازدواجت با مهين به شهرك غرب نقل مكان كرديم تا خاطره هاي گذشته را فراموش كنم . تا اينجا هر چه برايت نوشتم ، كم و بيش مي دانستي . حالا نوبت حرف هاي تازه است . پدرم در دو مدرسه معروف تهران ، البرز و هدف تدريس مي كرد و هفته اي چند ساعت در دانشكده ادبيات كلاس داشت . مادرم هم تزريقاتي خيابان كوكاكولا را فروخت و با پزشكي به نام دكتر صديقي در شهر آرا كلينيكي تأسيس كردند كه درآمدش خوب بود . پدرم احتياج نداشت شب ها در مدارس شبانه خزايلي و خوارزمي تدريس كند .

همان طور كه مي داني ، پدر سري در سياست داشت و طرفدار مكتب سوسياليسم بود . دوستانش هم با او همفكر بودند . از جوان هاي سياسي خيلي خوشش مي آمد و خانه ما محفل بحث بود ، چه آن زمان كه ساكن فرح آباد ژاله بوديم چه وقتي كه به شهرك غرب آمديم . بعضي اوقات من هم در جمع آنها مي نشستم و به بحسشان گوش مي كردم . از هر دري حرف مي زدند ، از عشق و دوست داشتن گرفته تا اصول فلسفه و سياست . يكي از محفل نشينان كه پدرم را بي اندازه دوست داشت . سياوش بود كه در مراسم چهلم از زندان آزاد شده بود . لازم به توصيف قد و قامت و شكل و شمايل نيست ، چون با دقت او را زير نظر داشتي .

يك سال قبل از نقل مكان به شهرك غرب ، به جمع دوستان پدرم پيوسته بود . پدر از او تعريف مي كرد . مي گفت باهوش و دانا و اهل مطالعه است . بدش نمي آمد دامادش شود اما جرأت ابرازش را نداشت . راستش من هم تحت تأثير صداقت و دانشش قرار گرفته بودم . از تو كه نااميد شده بودم .

هفته ها مي گذشت . احساس مي كردم سياوش به من علاقه دارد اما گرفتاري كاري و مسايل سياسي و اجتماعي و سفرهاي گهگاهي به خارج از كشور به او فرصت نمي داد حرف دلش را بزند .


romangram.com | @romangram_com