#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_423

گاهي دختري با چهره خندان و نگاهي پر تمنا و دلي پر شور از كنارت مي گذرد كه خيلي دوستت دارد ، اما انگار حواست نيست .

اصلاً دلي در سينه داري ؟ چقدر سر راهت سبز شوم ، چقدر نگاهت كنم ، چقدر انتظار بكشم كه تو هم مثل ده ها جوان هم سن و سالت نگاهي به من بيندازي و آهسته در گوشم بگويي سلام و ...

نامه هايي كه برايت مي نوشتم هميشه ناتمام مي ماند . زود پشيمان مي شدم . نوشتن نامه هاي عاشقانه آن هم براي پسري كه هنوز گوشه چشمي نشان نداده بود ، كاري بي معني به نظر مي آمد . مي دانستم نامه را وقتي مي نويسند كه يار از دلدار جدا بماند .

نمي دانم چرا غروب روزي كه برادرت و همسرش مهين از امريكا بر مي گشتند ، آن قدر خوشحال بودم . آن زمان سال اول دانشكده را پشت سر مي گذاشتم و با روزشماري من اواخر سربازي تو بود . بلوزي صورتي با دامن مشكي كلوش پوشيدم . موهايم را پشت سرم بستم ، كلاسورم را زير بغلم گذاشتم و به خيابان آمدم . اَه كه چقدر از جوان هاي محل بيزار بودم ! با نگاهشان مي خواستند مرا بخورند .بي اعتنابه آنها به طرف خانه شما آمدم . عده اي در انتظار بودند . غير از نسرين كه همديگر را مي شناختيم ، كسي را نديدم . فكر كردم به استقبال برادرت رفته ايد . چند بار كوچه را بالا و پايين رفتم و منتظر شدم . يك مرتبه جلوي خانه شما ولوله اي به پا شد . گوسفندي جلوي پاي برادرت و همسرش قرباني كردند . نگاهم به تو بود كه از خوشحالي روي پا بند نبودي . برادرت و مهين با تكان دادن دست به ابراز احساسات جمعيتي كه به استقبال آمده بودند ، جواب مي دادند . نسرين از ديدنم جا خورد . به طرفم آمد . با اين كه مي دانستم ، پرسيدم چه خبر است . گفت برادرش و همسرش از امريكا آمده اند . بعد به تو اشاره كرد . خيلي دلم مي خواست صدايت بزند و مرا به تو معرفي كند . در آن لحظات چه حالي داشتم ، خدا مي داند . نمي دانم چرا به آشنايي با تو اميدوار بودم .

اولين كسي كه فهميد عاشق شده ام ، مادرم بود . پدرم هم مي گفت زودتر از مادر پي به درون پر غوغايم برده . از آن آدم ها نبودند كه مرا به خاطر عاشق شدن محاكمه كنند . مي گفتند هر دختري در هر سن وسال من حق عاشق شدن دارد . پدر هميشه مي گفت بزرگترها اگر شور و شوق جواني خود را به ياد بياورند ، احساسات فرزندانشان را خوب مي فهمند . خودش سالها بود كه با قشر جوان سرو كار داشته و عواطفشان را بخوبي درك مي كرد . معتقد بود عاشق شدن نه تنها عيب نيست كه موهبتي الهي است ، به اين شرط كه عاشق در تاريكي قدم بر ندارد و هوس را با عشق اشتباه نكند .

مادرم مي خواست هر چه زودتر با كسي كه دل و دين از من ربوده بود ، آشنا شود . نمي دانستم چه بگويم . چطور مي توانستم كسي را معرفي كنم كه هنوز يك كلمه با او حرف نزده بودم . به هر حال ، واقعيت را به آنها گفتم . ماتشان برده بود . نمي توانستند باور كنند محبوبم مرا نمي شناسد . پدرم مي گفت عشق هميشه خلاق و تنها دستمايه انسان براي اميدواري است ، اگر با فريب همراه نباشد . در آن شرايط ، حرف هاي پدر بسيار دلگرم كننده بود . زيباترين رمان هاي عاشقانه را او به من توصيه كرد .

بگذريم . اگر بخواهم همه را بنويسم ، سخن به درازا مي كشد . اواخر سال دوم دانشكده بودم كه مشغول كار شدي . آه كه چه روزي بود وقتي خبر مرگ برادرت را شنيدم ! ساكنين محل ماتم زده بودند ، چه رسد به من كه طاقت ديدن چهره غمگين تو را نداشتم . چقدر گريه كردم ، خدا مي داند . شايد بهانه اي بود كه خودم را سبك كنم . روز بعد در تشيع جنازه برادرت شركت كردم . دلم مي خواست به هم نزديك بوديم و دلداري ات مي دادم . روز بعد من و مادرم براي تسليت به ديدن مادرت آمديم . از شدت غم حتي اطرافيان را نمي شناخت . با خود گفتم جان سالم به در نمي برد . خوشبختانه خيلي زود واقعيت را پذيرفت ، همان طور كه من مرگ پدر را تحمل مي كنم و پذيرفتم كه مرگ هم يك موهبت الهي است .

هر روز كه مي گذشت ، علاقه ام به تو بيشتر مي شد ، تا جايي كه خواهرم شايسته كه تازه شوهر كرده بود و برادرم كه براي ادامه تحصيل عازم امريكا بود ، سرزنشم مي كردند .


romangram.com | @romangram_com