#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_422

شب عروسي برادرت ناخوانده به باشگاه افسران آمدم . چنان سرگرم بودي كه به هيچ كس توجه نداشتي . نمي دانم چرا به چشم يك انسان بزرگ به تو نگاه مي كردم . نمي دانستم در اوهام و خيال قدم بر مي دارم ، نمي دانستم ...

چه زيبا بود ان ساعات كه از پنجره اتاقم چشم به زمين فوتبال مي دوختم . بازي كردنت هم با بقيه پسر هاي محل فرق داشت . معمولاً ارام بودي اما گاهي عصباني مي شدي و صدايت در فضا مي پيچيد .

چقدر دوست داشتم توپ به پنجره اتاقم اصابت مي كرد يا به حياط خانه مان مي افتاد و تو براي گرفتنش مي آمدي . شايد به اين طريق با تو آشنا مي شدم . چه عالم بچه گانه اي داشتم ، در عين حال كه لذت آور بود . كاش آن روزها تا ابد ماندگار مي شد .

چيزي به پايان سال تحصيلي نمانده بود . بايد خود را براي امتحان نهايي سال آخر دبيرستان و كنكور آماده مي كردم اما ذهنم درگير تو بود . فكر مي كردم كسي در زندگي ات هست كه به خودت اجازه نمي دهي نگاهي به من بيندازي . همكلاسي هايم كه تو را دورادور ديده بودند ، همين نظر را داشتند . براي اين كه شكم به يقين بدل شود و تكليفم را با دل افسار گسيخته ام روشن كنم ، تدبير انديشيدم كه به تو گفتم . حالا مي فهمم كار عاقلانه اي نبود . با نسرين كه مي دانستم خواهر توست و دو سه كلاس پايين تر از من و در همان دبيرستان بود ، طرح دوستي ريختم . نسرين بر خلاف تو دختري هوشيار بود ، خيلي زود متوجه منظورم شد . وقتي گفت اهل چشم چراني نيستي و به هيچ دختري تعلق خاطر نداري ، وسوسه شدم توسط او برايت نامه بفرستم و اعتراف كنم دوستت دارم . اما نه پيغام فرستادم و نه نامه نوشتم .

اوايل سربازي تو بود و برادرت ناصر با همسرش مهين به امريكا رفته بود . شب هاي جمعه كه از پادگان بر مي گشتي ، سر كوچه مي ايستادم كه ببينمت . اما انگار كور بودي . نمي دانم چرا هيچ احساسي نداشتي . از خودم و تو لجم گرفته بود . گاهي چنان از دستت عصباني مي شدم كه مي خواستم فرياد بكشم . چندين بار برايت نامه عاشقانه نوشتم اما نفرستادم . حالا كه تندباد عشق و عاشقي جواني را پشت سر گذاشته ام . يكي از آنها را ضميمه اين دفتر مي كنم . شايد نشاط آور نباشد اما ملال آور هم نيست .

عزيزم سلام ،

آنچه براين مي نويسم حرف خودم نيست ، اعترافات دل سركشم است .

اگر مي دانستم به كسي دل مي بندم كه مدام در تشويش و نگراني به سر مي برد ، اگر مي دانستم مثل پرنده اي بي بال در قفس دلم حبس مي شوم ، هرگز عاشق نمي شدم .


romangram.com | @romangram_com