#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_421
مي داني كه دست تقدير ما را ساكن محله اي كرد كه تو زندگي مي كردي . عجب دنياي حيرت انگيزي ! به قول پدر هيچ حادثه اي و هيچ آشنايي و برخوردي در سرنوشت ما بي تأثير نيست . زماني كه قصد داشت خانه اي بزرگتر از خانه قبلي مان بخرد ، همه جا سر زديم ، از قلهك گرفته تا تا منطقه تازه ساز شادمان ، اما خانه اي نظرمان را جلب كرد كه دو تا كوچه بالاتر از خانه شما بود . در آن محله بود كه عشق تو گريبانم را گرفت و آن قدر سمج بود كه پس از ازدواجت هم رهايم نكرد .
اولين بار كه تو را ديدم ، با خود گفتم همسر آينده ام بايد چنين شكل و شمايلي داشته باشد . كم كم آنچه در دلم جرقه زده بود ، قوت گرفت . دل تا ذهن هم فاصله چنداني ندارد . تصويرت در ذهنم جا باز كرد و عاقبت آن شد كه تصورش را نمي كردم . هر بار كه مي ديدمت ، ضربان قلبم از اختيار خارج مي شد . هر چه در گوشش مي خواندم و فرياد مي كشيدم ف فايده نداشت . تنها مونسم كتاب هاي پدر بود . شب ها لابه لاي صفحات كتاب دنبال جمله اي يا بيتي مي گشتم كه تسلاي دل بي قرارم باشد . من اصلاً با شعر بزرگ شده ام و هر شعري را به دو سه بار خواندن از حفظ مي شوم . يادم هست يكي از شب ها كه با دلم جنگ و گريز داشتم ، سراغ ديوان حافظ رفتم . تعجب كردم . آن مرد شيرين سخن هم زبان به نصيحت من گشود و گفت :
نصيحتي كنمت بشنو و بهانه مگير
هر آنچه ناصح مشفق بگويدت بپذير
ز وصل روي جوانان تمتعي بردار
كه در كمينگه عمرست مكر عالم پير
متأسفانه دلم نصيحت پذير نبود . روزي كه براي گرفتن دامنم به اتوشويي رفته بودم ، هرگز از يادم نمي رود . تو هم بر حسب تصادف آنجا بودي . آن روز كه شانه به شانه تو ايستاده بودم ، پر احساس ترين لحظه زندگي ام بود . قدرت وصفش را ندارم . فقط اين را بگويم كه تصميم گرفتم توجهت را جلب كنم ، حتي به قيمت از دست دادن غرورم . اما تو ...
اگر به حساب خودستايي نگذاري ، خيلي مورد توجه جوان هاي فاميل و كوچه و خيابان بودم . روزي نبود جواني سر راهم سبز نشود و گدايي عشق نكند . اما چرا تو گيج و منگ بودي و در عالمي ديگر سير مي كردي ، سر در نمي آوردم . دلم مي خواست براي يك بار هم كه شده نگاهت به ني ني چشمانم بيفتد و با يك تبسم محبت آميز دلم را شاد كني . افسوس كه ...
romangram.com | @romangram_com