#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_420
در عشق و دوست داشتن هم آدم ها با هم فرق دارند . بعضي از پسرها مهار نگاهشان به اختيار خودشان نيست . به زبان عام چشم هيزند و نظر باز . اما برخي دنبال زيبايي اند . نگاهي ظريف دارند و از حقيقت زيبايي لذت مي برند . بعضي ها هم بسيار بي تفاوت اند و جرأت نگاه كردن به هيچ دختري را ، چه زشت چه زيبا ، ندارند . دخترها هم مستثني نيستند ، با اين تفاوت كه شكننده ترند . البته خانواده هم بي تأثير نيست . عده اي از دخترها از كودكي با گوشواره اي زنانه خود را بزرگ مي پندارند و با چكيدن آب انار از دامنشان ، به گمان اين كه از لحاظ فكري هم به بلوغ رسيده اند ، دنبال جفت مي گردند و آتشي تر از پسرها با اشاره اي عاشق مي شوند . غافل از اين كه عشقِ ناشي از هيجان قماري بيش نيست . بعضي دخترها دوست دارند صدها دلباخته داشته باشند . اين دسته اگر از دست درازي پسرها ابايي نداشته باشند ، بيشتر در مسير تندباد حوادث قرار مي گيرند . بعضي ها آن قدر مي فهمند كه بر احساس خود چيره مي شوند و برخي هم دنبال مردي اصيل و نجيب با چهره اي زيبا و اندامي مردانه اند . شايد من جزو اين دسته باشم .
بعد از اين مقدمه كه شايد در شرايط فعلي كسالت آور باشد ، مي روم سر اصل مطلب . آنچه مي خواني ، ناگفته هاي زندگي ام است و كمي هم يادآوري آنچه قبلاً از زبانم شنيدي .
در پانزده سالگي كه زمان پريدن از آتش براي هر دختري است ، همكلاسي ها درِ گوش هم پچ پچ عشق مي كردند و گاهي برايم از لذت دوست داشتن و عاشق شدن مي گفتند . و گاهي برايم از لذت دوست داشتن و عاشق شدن مي گفتند . به آنها پوزخند مي زدم . با خود عهد كرده بودم تا وارد دانشگاه نشدم ، قلبم را به روي كسي باز نكنم . اما متأسفانه سال آخر دبيرستان به عهد خود پشت پا زدم . تو اولين كسي بودي كه قلبم را به تپش در آوردي .
ئر جايي خواندم عشق همچون گياه نيست كه نياز به كاشتن داشته باشد . بناگاه دو روح و دو قلب و دواحساس بي هيچ محاسبه اي با هم در مي آميزند . به قول شاعر :
قدرت عشق بنازم كه به يك تير نگاه
جان شيرين بفروشند دو بيگانه به هم
اما اين من بودم كه عشق را در قلب تو كاشتم . اجاق گرمي نداشتي ، بدنت يخ كرده بود ، هر آتشي مي ديدي خودت را گرم مي كردي . من در رؤياي خودم بودم و تو از آن دسته پسرهايي نبودي كه ... بگذريم .
همان طور كه گفتم ، پدرم اهل رضاييه و از خانواده اي باسواد بود . هنوز وارد دبستان نشده بود كه پدرش كه گويا براي خود پست و مقامي داشته ، طي يك ماجراي سياسي به تهران مي آيد . بعد از دبيرستان و دانشگاه ، به عنوان دبير مشغول كار مي شود . يك سال بعد ، پدر و مادرم كه پرستار بيمارستان بود ، ازدواج مي كنند و صاحب سه فرزند مي شوند . شهرام برادرم كه در امريكا زندگي مي كند ، شايسته كه به اولين خواستگارش امير حسين جواب مثبت داد و من كه هميشه باعث دردسر خانواده ام بودم و هستم در كودكي بي اندازه كنجكاو ، در نوجواني پر شر و شور و در جواني به قول دوستان آتشپاره اي تمام عيار .
romangram.com | @romangram_com