#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_417

- بالاخره خواهرم كه دوستم بود رفت و تنهام گذاشت .

فريدون گفت تا وقتي عزيزان در كنارمان هستند ، قدرشان را نمي دانيم . به محض اين كه دور شدند ، جاي خالي شان را احساس مي كنيم . صحبت شيرين پيش آمد . گفتم احتمالاً فردا از بلاتكليفي در خواهم آمد .

روز بعد به شيرين زنگ زدم . هنوز صدايش بوي غم مي داد . يادداشت نسرين را خوانده بود . تشكر كرد . گفتم :

- فكر مي كردم مياي بدرقه اش .

جوابم را با آه داد . گفتم :

- امروز چهارشنبه س ، اميدوارم ...

حرفم را قطع كرد و گفت :

- چيزايي رو كه جرأت نداشتم از نزديك باهات در ميون بذارم ، نوشتم . نامه رسون اداره امروز به دستت ميرسونه .


romangram.com | @romangram_com