#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_416

نيما در حال و هواي خودش بود و به ما توجهي نداشت . نسرين گفت :

- جدا از اتفاقايي كه افتاده و اين كه چه سرنوشتي در انتظار توئه ، ميخوام ازت خواهش مي كنم به كتاب و مطالعه رو بياري تا راحت تر با مشكلات كنار بياي .

توصيه كرد اوقات فراغت به جاي فكرهاي بيهوده كتاب هاي او را كه در اختيارم است ، مطالعه كنم . گفتم :

- مطالعه خيال آسوده ميخواد .

- اگه ميخواي خيال آسوده داشته باشي ، به دوست باوفايي مثل كتاب رو بيار . قصه مرداي پر استقامت رو كه بخوني ، به اين غم و غصه هاي كوچيك مي خندي .

ساعت از هفت گذشته بود كه به خانه رسيديم . عده اي از دوستان و همكلاسي هاي نسرين به ديدنش آمده بودند . دختر عمه ها و دختر دايي ها هم آنجا بودند . واقعاً شبي به ياد ماندني بود . تا نيمه شب بيدار مانديم . ساعت پرواز نسرين و بهمن هشت صبح بود . ساعت شش با دو اتومبيل به فرودگاه مهرآباد رفتيم . گريه و زاري مادر و نوش آفرين همه را عاصي كرده بود . مهلت نمي دادند چند كلمه حرف بزنيم . محمد آقا چنان از دست نوش آفرين عصباني بود كه نزديك بود سرش فرياد بكشد . نمي دانم چرا به دلم افتاده بود نوش آفرين به فرودگاه مي آيد . انتظار داشتم به خاطر عشق و علاقه به من ، نسرين و بهمن را بدرقه كند . نگاهم به اين سو و آن سو بود . ناگهان مهين را ديدم كه به سمت ما مي آيد . پدر بيش از همه خوشحال شد . با نگاهش به من فهماند كه به اين مي گويند شعور و وفاداري . با روي گشاده به طرف مهين رفت . سرش را روي سينه اش گذاشت . بهانه خوبي براي گريه گير آورده بود . اشك از لابه لاي ته ريشش جاري شده بود . معلوم نبود در آن لحظه چه چيزي پدر را تحت تأثير قرار داده ؛ معرفت مهين ، ياد ناصر يا دوري از نسرين . مهين هم اشك مي ريخت . اطلاعات فرودگاه مرتب مسافران پاريس را به سالن ترانزيت فرا مي خواند . بار ديگر نسرين و بهمن را بوسيدم و تا دم سالن همراهي شان كرديم . مادر ارام و قرار نداشت . نوش آفرين و مهين دلداري اش مي دادند . پدر از مهين تشكر كرد و در حالي كه دخترم دخترم صدايش مي كرد ، گفت از هيچ كاري در حق او كوتاهي نخواهد كرد .

پدر هر وقت كه با مهين روبه رو مي شد ، مرا سرزنش مي كرد و تا چند روز از من رو بر مي گرداند . آن روز هم خيلي سرسنگين بود . حتي نخواست او را برسانم . با تاكسي راهي بازار شد . مادر را رساندم و به اداره رفتم .

فريدون در جريان سفر نسرين و بهمن بود . گفتم :


romangram.com | @romangram_com