#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_418

شگفت زده پرسيدم :

- چرا نامه رسون ؟ اونقدر از ديدنم بيزاري ؟

- نه نه ، مي خواستم زودتر به دستت برسه . خواهش مي كنم با دقت بخون .

- فقط اميدوارم نوشته هات بوي بي وفايي نده .

شيرين ساكت شد . احساس كردم گريه مي كند . نمي توانست حرف بزند . خداحافظي كردم و گوشي را گذاشتم . چشم انتظار نامه رساني شدم كه رابط اداره مركزي با نفت پارس بود . از بي قراري سرجايم بند نبودم . همكارها فكر مي كردند نگران نسرين يا مادرم هستم . بالاخره انتظار به سر پايان رسيد . همچنان كه در راهرو قدم مي زدم ، نامه رسان را ديدم كه از آسانسور بيرون آمد . به طرفش دويدم . بسته را گرفتم و با عجله به اتاق برگشتم . خوشبختانه فريدون آن روز جلسه داشت . بسته را باز كردم . دفترچه اي چهل برگ بود پر از نوشته . قلبم به تپش افتاده بود . چند لحظه صبر كردم تا حالم جا بياد . بالاخره دفترچه را باز كردم . نوشته بود :

سلام

اميدوارم بعد از خواندن اين نامه يا خاطرات يا هر چيزي كه اسمش را مي گذاري ، احساساتي نشوي ، گرچه توصيه ام بي مورد است . شايد من جاي تو بودم ، از غصه دق مي كردم . به هر حال چاره اي نبود . بايد تو را در جريان آنچه بر سر دوراهي قرارم داده ، مي گذاشتم . چه مي شود ، نمي دانم . قبل از هر چيز ، سخنم را با اين شعر آغاز مي كنم :

عشق در قالب الفاظ نبود


romangram.com | @romangram_com