#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_413

- دم آخري ميخوام چيزي بهت بگم . تا حالا خودداري كردم اما ديگه نميتونم . درسته كه شيرين از خيلي وقت پيش عاشقت بوده اما اگه به مهين احساس برادري نداشتي ، در كنارش خوشبخت تر مي شدي .

- ميدونم . افسوس كه ...

چند لحظه هر دو ساكت بوديم . گفتم :

- اگه اين طور پيش بره ، بعيد نيس رابطه من و شيرين به هم بخوره .

نسرين جاخورد . پرسيد :

- چرا ؟ به خاطر مرگ پدرش يا يان كه بهش شك كردي ؟

- تا نامه اش به دستم نرسه ، نميتونم حرفي بزنم .

- كاش بهم نمي گفتي تا با خيال راحت سفر مي كردم .


romangram.com | @romangram_com