#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_414

- شايد اشتباه مي كنم . بالاخره همه چي روشن ميشه .

نسرين تلفني از شيرين خداحافظي كرده بود . با اين حال ، دلش مي خواست قبل از رفتن او را ببيند . چون قول داده بودم تا روز چهارشنبه او را به حال خود بگذارم ، چند كوچه پايين تر توقف كردم . به نسرين گفتم تنها باشد بهتر است . شايد شيرين با او حرف خصوصي داشته باشد .

ساعت نزديك شش بعدازظهر بود . دل تو دلم نبود . نسرين پياده شد و به طرف خانه آقاي راد رفت اما خيلي زود برگشت . پرسيدم :

- چه زود برگشتي ؟

- كسي خونه نبود . خيلي زنگ زدم .

- خوبه معرفت نشون بدي براش يادداشت بذاري .

- به خاطر تو هر كاري مي كنم .

نسرين هميشه دفترچه اي همراه داشت . گاهي مطالبي يادداشت مي كرد . برگي از دفترچه كند و برايش نوشت :


romangram.com | @romangram_com