#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_412

حوصله حرف زدن نداشتم . تمام بدنم كرخ شده بود . شام نخورده شب به خير گفتم و به اتاقم رفتم .

بعد از ظهر روز بعد طبق قرار ، سراغ نسرين و بهمن رفتم . يخچال را خالي كرده بودند . بوي نفتالين كه زير فرش ها و داخل كمدها و لابه لاي رختخوابشان پاشيده بودند ، در خانه پيچيده بود . وسايل شخصي شان را داخل دو چمدان و چند ساك جا داده بودند . از همسايه ها خداحافظي كردند و به آنها سپردند مواظب خانه باشند . يكي از همسايه ها پيشنهاد كرده بود خانه را به برادرش اجاره دهند اما بهمن نپذيرفته بود . مي گفت شايد نسرين در غربت دلتنگي كند . از آن گذشته ، سالي چند ماه به ايران بر مي گردد . قرار شد من هفته اي يك بار به خانه شان سر بزنم .

ساك ها و چمدان ها را داخل صندوق عقب گذاشتيم و راهي خانه پدر شديم . به محض اين كه رسيديم ، مادر گريه را سر داد . انگار براي هميشه از نسرين دور مي شد . هر چه مي گفتم هر سال به ديدنشان مي رويم و آنها هم ايام تعطيل به ايران مي آيند ، به خرجش نمي رفت . چيزي نمانده بود بهمن از سفر پشيمان شود . نسرين به مادر قول داد مرتب تماس بگيرد . پدر مي گفت براي او هم دوري از دختر و دامادش مشكل است ، اما كاري نمي شود كرد . بالاخره بايد به فكر آينده شان باشند . حال و روز من بهتر از مادر و پدر نبود . نسرين و بهمن را خيلي دوست داشتم . نسرين هم سخني دلپذير داشت هم دلي سخن پذير . چند ساعت هم برايش حرف مي زدم ، خسته نمي شد و تا جايي كه در توانش بود ، به من كمك فكري مي كرد .

در حالي كه همه گرم صحبت درباره فرانسه بودند ، به شيرين فكر مي كردم . حرف هايش يك لحظه از ذهنم بيرون نمي رفت . نسرين سر به سرم مي گذاشت . نمي خواستم شيريني سفر به كامش تلخ شود . تصميم گرفتم در آن دو روز فكر شيرين را از سرم بيرون كنم و بيشتر اوقاتم را با نسرين و بهمن بگذرانم .

روز بعد نوش آفرين و محمد آقا با بچه ها به خانه ما آمدند تا شب آخر همگي كنار هم باشيم . فكر نمي كردم نوش آفرين تا اين حد عاطفي باشد . به خاطر دوري از نسرين چنان بي تابي مي كرد كه مادر او را دلداري مي داد . برايم عجيب بود . فكر مي كردم كسي را جز شوهر و بچه هايش دوست ندارد .

بعد از ظهر دوشنبه نسرين را براي خداحافظي به خانه عمو و عمه و خاله بردم . بعد به خانه مادر مهين رفتيم . مهين از سفر نسرين و بهمن خبر داشت . نيما هم بو برده بود . مثل هميشه مرا در آغوش گرفت و صورتم را غرق بوسه كرد . بعد به طرف نسرين رفت . دست هايش را دور گزدن او حلقه كرد و گفت :

- عمه نسرين داري ميري خارج ، ديگه تو رو نمي بينم ؟

اشك در چشمان نسرين حلقه زد . مي گفت اگر مي دانست همه تا اين حد ناراحت مي شوند ، هرگز ايران را ترك نمي كرد . مهين برايش آرزوي موفقيت كرد . برخورد مهين با من خيلي گرم بود ، انگار نه انگار اتفاقي افتاده . براي شيرين اظهار تأسف كرد و مرگ پدرش را تسليت گفت . در دلم به روح بلند و دل همچون دريايش آفرين گفتم و از صميم قلب از او تشكر كردم . فرصت زيادي نداشتيم . تصميم گرفتم نيما را با خود ببرم . براي اولين بار مهين اجازه داد شب پيش ما بماند . آهسته طوري كه نيما متوجه نشود ، به نسرين گفت مدتي است رختخوابش را خيس نمي كند . اما براي احتياط شورت و زيرپوشش را داخل ساك مي گذارد . مادرش كه به خانه همسايه رفته بود ، موقع خداحافظي ما برگشت . از خانواده ما بخصوص من دلخور بود اما وانمود مي كرد كينه اي به دل ندارد . سوار اتومبيل كه شديم ، نسرين گفت :


romangram.com | @romangram_com