#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_411

- نسرين و بهمن دارن ميرن پاريس . شايد برا خداحافظي بيان خونه شما .

يك لحظه مكث كرد ، گفت :

قدمشون رو چشم .

و گوشي را گذاشت .

به حد مرگ حالم بد بود . به اقبال بد خودم لعنت مي فرستادم . خاور در حال چيدن ميز شام بود . پدر به نماز ايستاده بود . مادر كه تاب غصه خوردن مرا نداشت ، نق مي زد . مي گفت بايد هر چه زودتر تكليفم را با شيرين روشن كنم . خاور كه كم و بيش از قضيه خبر داشت و با ما احساس نزديكي مي كرد ، به مادر گفت :

- بالاخره جوونيه و عشق و عاشقي . چند ماه كه از عروسي شون گذشت ، همه اين تب و تابا فروكش ميكنه .

پدر كه هنوز از سر نماز بلند نشده بود ، به حالت تمسخر گفت :

- نادري كه من مي شناسم ، عروسيم كه بكنه ف بچه دارم كه بشه ف باز يه غصه تازه برا خودش ميتراشه .


romangram.com | @romangram_com