#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_407

- شيرين قصد داره بعد از سفر در مورد موضوعي با من حرف بزنه .

- بالاخره يه هفته ديگه معلوم ميشه چي ناراحتش كرده .

صبح روز پنج شنبه با دو اتومبيل عازم شمال شديم . خاور در خانه ماند . از مادر اجازه گرفت در اين چند روز دخترش را پيش خود بياورد . مادر حرفي نداشت ، خوشحال شد كه خاور تنها نمي ماند . بهمن اتومبيلش را به پسر عمويش فروخته بود . من پشت بنز پدر نشستم . همچنان كه در جاده پر پيچ و خم چالوس در حركت بودم ، به شيرين فكر مي كردم . چهره زيباي غمگينش از نظرم دور نمي شد . پدر و مادر در مورد سفر فرانسه با شيرين و بهمن حرف مي زدند . نمي خواستم سفر را به همسفران زهر كنم . بزور مي گفتم و مي خنديدم اما دلم مثل سير و سركه مي جوشيد .

ساعت از دوازده گذشته بود . ناهار را در رستوران حسن رشتي كه در چالوس شهرت داشت و پدر از سال ها او را مي شناخت ، خورديم . بساط چاي را در ويلا به پا كرديم . هوا حسابي گرم و دمدار بود . طوفان دل من كمتر از طوفان دريا نبود . بعد از خوردن چاي ، هر كس جايي را براي استراحت انتخاب كرد . ويلاي شمال دوبلكس بود . هال و پذيرايي پايين بود و اتاق خواب ها بالا . مادر و پدر در همان هال دراز كشيدند . نسرين و بهمن يكي از اتاق هاي رو به دريا را انتخاب كردند . بچه هاي نوش آفرين هنوز نرسيده در حياط ويلا مشغول بازي شدند . نوش آفرين سفارش كرد پايشان را از نرده ها به آن طرف كه مشرف به دريا بود ، نگذارند و طبق معمول مشغول نظافت شد . محمد آقا هم در اتاقي ديگر استراحت كرد . كوچكترين اتاق نصيب من شد .

صداي امواج خروشان دريا يك لحظه قطع نمي شد . خيته بودم و با توجه به هواي مرطوب شمال خيلي زود خواب به سراغم آمد . اگر محمد آقا ساعت شش بعد از ظهر صدايم نمي زد ، تا دير وقت مي خوابيدم . نوش آفرين چاي و ميوه را اماده كرده بود . ليست بلند بالايي از مواد غذايي تا زردچوبه و فلفل و پياز و ... نوشته بود . من و محمد آقا و نوش آفرين ّه بازار تره بار رامسر رفتيم . صندوق عقب اتومبيل را پر كرديم و به ويلا برگشتيم .

همان طور كه گفتم ، پدر آدم حسابداري بود . از خرج بي رويه بدش مي آمد اما در سفر خيلي دست و دلباز بود . به كسي اجازه نمي داد دست در جيب كند . به شوخي به محمد آقا كه وضع مالي بسيار خوبي داشت ، مي گفت پول هايش را نگه دارد براي فرزندان و نوه هايش خرج كند . آن روز يك دسته اسكناس ده هزار توماني به محمد آقا داد و گفت هر چه لازم است ، تهيه كنيم .

نوش آفرين موقع خريد خيلي چانه مي زد ، هر چند كه قيمت ها مقطوع بود . از اين كارش خوشم نمي آمد . آشپزي هم به عهده نوش آفرين بود . دست پختش حرف نداشت . نسرين و بهمن بعد از چند ماه هنوز دوران ماه عسل را مي گذراندند و در حال و هوايي ديگر بودند . بيشتر صحبت ها درباره سفر بهمن و نسرين بود . گهگاه هم حرف شيرين پيش مي آمد و داغم تازه مي شد . رفتار شيرين واقعاً گيجم كرده بود . همه مي گفتند مرگ پدرش او را از پا در آورده ، اما من احساس مي كردم قضيه چيز ديگر است .

سفر شمال براي بقيه خيلي زود و براي من كه دل نگران شيرين بودم به كندي گذشت . صبح جمعه راهي تهران شديم . جاده شلوغ بود . چنان عجله داشتم كه بي محابا سبقت مي گرفتم . بالاخره پدر اعتراض كرد . كمي از سرعتم كم كردم . در يكي از رستوران هاي بين راه براي خوردن ناهار توقف كرديم . محمد آقا تقريباً نيم ساعت بعد رسيد . از بي احتياطي من تعجب كرده بود .


romangram.com | @romangram_com