#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_406
نسرين و بهمن آنجا بودند . صبح همان روز از شيراز آمده بودند . از ديدنشان خوشحال شدم . من و نسرين همديگر را در آغوش گرفتيم . بي اختيار اشك در چشمانم حلقه زد . بهمن و مادر ماتشان برده بود . گفتم :
- خيلي دلم تنگ شده بود . انگار نميتونم از خواهر مهربوني مثل تو و شوهر خواهر خوبي مثل بهمن دور باشم .
بهمن گفت :
- نميدونستم تا اين حد نسرين رو دوست داري .
- مگه تو خواهرت رو دوست نداري ؟
- چرا ، اونم برا من گريه كرد اما اشك من در نيومد . انگار زنا عاطفي ترن .
- نسرين علاو.ه بر خواهر برام يه دوسته .
مشغول صحبت شديم . نسرين گفت ده روز ديگر به پاريس مي روند . وقتي شنيدم با ما شمال مي آيند ، كلي ذوق كردم . آن شب من و نسرين تا دير وقت بيدار بوديم و درد دل مي كرديم . گفتم :
romangram.com | @romangram_com