#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_408
بلافاصله بعد از ناهار راه افتاديم . ساعت تقريباً دو بود كه به تهران رسيديم . مادر به نسرين و بهمن اصرار كرد اين روزهاي آخر را با آنها باشند . گفتند بايد وسايلشان را جابه جا كنند . قرار شد دو شب آخر را كنار هم باشيم . من فقط به فكر شيرين و موضوعي بودم كه مي خواست با من در ميان بگذارد . نسرين و بهمن را رسانديم و به خانه رفتيم . خاور كه مي دانست آن روز بر مي گرديم ، چاي را آماده كرده بود و در تدارك شام بود . با خوشرويي از ما استقبال كرد . دخترش ظاهراً همان روز رفته بود .بعد از خوردن چاي ، به شيرين زنگ زدم . كسي گوشي را برنداشت . با شايسته تماس گرفتم . آنها هم جواب ندادند . با خود گفتم لابد شيرين از لاك غم و غصه در آمده و به اتفاق خانواده اش به گردش رفته . اما تا صدايش را نمي شنيدم ، آرام نمي گرفتم . بعد از استراحت ، دو سه بار زنگ زدم . بالاخره ساعت هشت مادر شيرين گوشي را برداشت . صدايش غمگين بود . آن طور كه انتظار داشتم ، تحويلم نگرفت . گوشي را به شيرين داد . سلام كردم و جوياي حالش شدم . هيچ حرفي كه حاكي از تغيير روحيه اش باشد ، نشنيدم ، همان غم و آه و ... گفتم :
- قرار بود با اين وضع كنار بياي . انگار موفق نشدي .
- مشغول نوشتن قصه پرماجرام هستم كه بدم به تو .
جا خوردم . گفتم :
- مگه حرفيم مونده كه نزده باشي .
آهي كشيد و گفت :
- آره ، آدما وقتي با هم هستن ، بخصوص دخترا و پسرايي كه قصد ازدواج دارن ، چيزايي ميگن كه خوشايند طرف مقابل باشه .
- اما من باهات روراست بودم . حالاشم هستم . تو از همه چي خبر داري .
romangram.com | @romangram_com