#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_402

0 هنوز نميدونه .

- متأسفم كه نميتونم بيام استقبالش . پدر اصرار كرده بريم شمال . من كه اصلاً حال و حوصله ندارم . نميدونم چرا تازگيا روي خوش نشون نميدي .

يك مرتبه ساكت شد . خوب كه دقت كردم ، صداي گريه شنيدم . گفتم :

- چرا گريه مي كني ؟

جوابم را نداد . چيزي نمانده بود به هق هق بيفتد . خواهش كردم آرام بگيرد . گفتم روبروي اداره منتظرم باشد .

هر چه به خود تلقين كردم غم شيرين ، سكوت و اندوهش به خاطر از دست دادن پدرش است و نبايد نگران باشم ، فايده نداشت . خيلي ها را سراغ داشتم كه پدر و مادر و برادر را يكجا از دست داده بودند اما با گذشت زمان غمشان سبك تر مي شد . شيرين كاملاً بر عكس بود . روز به روز غمگين تر و كم حوصله تر مي شد . آن روز كه با دنيايي از غم كنارم نشست ، گفتم :

- اگه بخواي به اين وضع ادامه بدي ، كارت به جنون ميكشه .

لبخند تلخي زد و گفت :


romangram.com | @romangram_com