#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_403

- به قول شاعر كار جون ما به تماشا كشيده .

- آخه چرا ؟ فقط تو نيستي كه پدر از دست دادي . اگه آدما رويه تو رو پيش گرفته بودن ، يه دل شاد و يه لبخند وجود نداشت . تو به من درس صبوري مي دادي و معلم اخلاق بودي .

فقط سر تكان مي داد . گفتم :

- بعد از روز هفت كم كم پذيرفته بودي مرگ حقه . خيلي با هم حرف زديم . حتي افسوس مي خوردي چرا جشن عروسي مون عقب افتاده . چرا نزديك مراسم چلم يه دفه عوض شدي ؟ چه اتفاقي بدتر از مرگ پدرت افتاده كه روز به روز بي حوصله تر ميشي .

ناگهان حالتش تغيير كرد . انگار مي خواست مطلبي را به زبان بياورد لما پشيمان شد . گفت :

- تا چند روز ديگر برادرم مياد . نميدونم بيشتر برا شهرام نگرانم .

- فكر مي كني چي ميشه ، خودشو ميكشه يا مثل تو گوشه اي ميشينه و شب و روز گريه ميكنه ؟ نه ، فكرت رو ناراحت نكن . قول ميدم زودتر از من و تو واقعيت رو بپذيره . يه كمي به حرف گوش كن . اين طوري خودتو از بين مي بري . بيا بريم شمال . برات خوبه .

- كاش ميتونستم . اميدوارم بهت خوش بگذره .


romangram.com | @romangram_com