#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_393

- خجالت مي كشم بهت بگم . چقدر گيجي . رفتنمون به خارج رو ميگم .

- اگه بگم مخالفم از خودخواهيه ، چرا كه بي اندازه به تو و بهمن علاقه دارم . از اون گذشته ، اگه به گوش مادر برسه دق ميكنه . ميدوني چقدر دوستت داره .

- ما كه نميخواهيم برا هميشه خارج بمونيم ، دو سه سال ، بستگي به دانشگاهي داره كه بهمن رو بپذيره .

- تصميمتون جديه يا در حد حرفه .

بهمن گفت :

- خيلي جديه . پزشكي تخصصي تو اروپا و امريكا ارزش زيادي داره . چرا حالا كه تواناييش رو دارم ، از اين موقعيت استفاده نكنم . مادر منم مخالفه . مادرا دلشون نميخواد ما بچه ها ازشون دور باشيم ، اما بايد خوشبختي و علاقه و احساس ما رو هم در نظر بگيرن . بالاخره وظيفه شماس حاج خانم رو راضي كنين .

نمي دانستم چه بگويم . باورش مشكل بود . نسرين خواهر مهربان و دوست و سنگ صبورم قصد سفر طولاني داشت . گفتم :

- عروسي من و شيرين نيستين ؟


romangram.com | @romangram_com