#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_389
- ظاهراً خيلي به شعر علاقه دارين .
- اي ... اين جوري آدم بهتر ميتونه حرف دلش رو بزنه .
- نپرسيدين با خونواده آقاي راد چه نسبتي دارم . حتماً بهتون گفتن شيرين نامزدمه .
- بله ، ميدونم .
از ته دل آهي كشيد و ساكت شد . مي خواستم بگويم شايد دلباخته كسي است اما چيزي نگفتم . نمي دانم چرا از حرف ها و نگاه هاي مرموزش مي ترسيدم . حول و حوش ميدان ونك كه رسيديم ، گفت :
- خيلي ممنون سوارم كردين . اگه اجازه بدين پياده ميشم .
گوشه اي نگه داشتم . تشكر كرد و پياده شد . آدم عجيبي به نظر مي آمد . از لحن و نگاهش پيدا بود عاشق است و معشوق به او پشت كرده يك آن از ذهنم گذشت شايد قبل از زنداني شدن شيرين را دوست داشته . به خود گفتم به فرض كه چنين بوده و شيرين صدها عاشق و دلباخته داشته ، بايد به خودم ببالم كه از ميان آنها مرا انتخاب كرده . اما چرا شيرين غمگين و نگران بود ، چرا ...
از نيمه شب گذشته بود كه به خانه رسيدم . پدر و مادر خواب بودند . خاور به محض ورودم چراغ اتاقش را روشن كرد و سرش را از پنجره كه مشرف به حياط بود ، بيرون آورد . پرسيد :
romangram.com | @romangram_com