#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_390
- كيه ، شمايين نادر خان ؟
مطمئن كه شد ، چراغ اتاق را خاموش كرد . من هم به اتاقم رفتم . آن قدر خسته بودم كه با لباس روي تخت افتادم و تا صبح خوابيدم .
شيرين بعد از مراسم چهلم پدرش ديگر آن شيرين سابق نبود . صحبت تلفني ما از احوالپرسي خشك و خالي تجاوز نمي كرد . گاهي كه همديگر را مي ديديم ، حوصله حرف زدن نداشت . كارم شده بود دلداري او . سياهپوش پدرش بود و غمگين از موضوعي كه از من پنهان مي كرد . مي گفت برادرش كه امريكاست ، هنوز از مرگ پدرش خبر ندارد ، بيشتر نگران اوست . اما واقعيت نداشت . چند روز پيش كه به خانه شان رفته بودم ، امير حسين به من گفته بود شهرام از موضوع باخبر شده و قراراست آخر شهريور به ايران بيايد .
داشتم كلافه مي شدم . تنها مونسم نسرين بود . يك روز به او زنگ زدم و گفتم شب به خانه اش مي روم . قبلاً هم چند بار سراغ نسرين رفته بودم اما آن روز از صدايم فهميد حال خوشي ندارم . گفت از ديدنم خوشحال مي شوند . ساعت هشت خانه نسرين بودم . مثل هميشه كلي تدارك ديده بود . بعد از خوردن چاي ، مشغول صحبت شديم . بهمن گفت قصد دارند براي ادامه تحصيل به اروپا يا امريكا بروند . قضيه جدي بود . دنبال ترجمه مدارك و گذرنامه بودند . چنان جا خورده بودم كه حرف خودم يادم رفت . بالاخره صحبت شيرين را به ميان كشيدم و گفتم :
- از مراسم چهلم به اين طرف شيرين از اين رو به اون رو شده . هميشه من بهش زنگ مي زنم . مثل سابق نيس . كم حوصله شده و به اكراه باهام قرار ميذاره .
نسرين گفت :
- خب پدرش رو از دست داده ، عزاداره ، طبيعيه شور و شوق گذشته رو نداشته باشه .
- نه نسرين ، آنقدرام كه فكر مي كني بيشعور نيستم . تو اين شرايط كه بيشتر به همدم احتياج داره ، اونم همدمي مثل من كه اونقدر دوسش دارم .
romangram.com | @romangram_com