#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_385
بعد از شام ، مهمان ها براي بازماندگان ارزوي طول عمر كردند و اماده رفتن شدند . همه را تا دم در بدرقه كرديم . سياوش آخرين نفر بود . رو به مادر شيرين كرد و گفت :
- هرگز فكر نمي كردم مراد و اميدم رو از دست بدم . به هر حال ، روح استاد شاد . برا شيرينم آرزوي سعادت مي كنم .
با بغض حرف مي زد . مادر شيرين از او تشكر كرد و گفت :
- بالاخره هر كسي سرنوشتي داره .
سياوش گفت :
- كاش زودتر از زندون آزاد مي شدم . خداحافظ .
از در كه بيرون رفت ، دست مرا فشرد اما نگاهش مهربان نبود . بعد از رفتن مهمان ها به سالن برگشتيم . شيرين ماتم زده گوشه اي نشست . دوباره دلداري اش دادم . از او قول گرفتم كمتر غصه بخورد و مراقب خودش باشد .
ساعت از دوازده گذشته بود . خيابان خلوت بود و من آهسته رانندگي مي كردم . فكرم پيش شيرين بود . بعد از مرگ پدرش ، هر چهل روز او را ديده بودم . كم كم داشت با قضيه كنار مي آمد . حتي چند روز قبل گفته بود مرگ يك واقعيت است و بايد با همه تلخي هايش آنان را پذيرفت . چرا آن روز آن قدر پريشان بود ، سر در نمي آوردم . در حال و هواي خودم بودم كه نگاهم به سياوش افتاد . در حاشيه خيابان آهسته قدم مي زد . بي اختيار كنارش توقف كردم . چنان در خودش بود كه توجهي به من نداشت . برايش بوق زدم . وحشت زده ايستاد . گفتم :
romangram.com | @romangram_com