#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_384
گيرم دو هزار سال ماندي به جهان آگاه شدي از همه اسرار نهان
تا در دل خود آينه خود نشوي پيچيدگي راه نگردد آسان
صدايش مثل گوينده هاي راديو پر طنين بود . افسوس مي خورد چرا استاد ناگهاني دار فاني را وداع گفته . نمي تونستم بيش از آن در جمعشان باشم . بايد به اميرحسين و عموزاده هاي شيرين كمك مي كردم . شام حاضر بود . براي مردها در سالن پذيرايي سفره انداختند . زن ها توي هال سفره پهن كردند . اثري از شيرين نبود . سراغش را از شايسته گرفتم . اشاره به اتاقي كرد كه درش نيمه باز بود . چند ضربه به در اتاق زدم و وارد شدم . شيرين سرش را بين دست هايش گرفته و غصه دار در كنجي نشسته بود . گفتم :
- باز كه شروع كردي . اين همه مهمون به خاطر تو و مادرت اومدن ، چرا اينجا نشستي ؟
سرش را بالا گرفت . صورتش خيس اشك بود . سفيدي چشمان زيبايش قرمز شده بود . كنارش نشستم و دلداري اش دادم . نگاهي به من انداخت . مي خواست حرف بزند اما نمي توانست . فقط سر تكان مي داد و آه مي كشيد .
با نگراني پرسيدم :
- اتفاق تازه اي افتاده ؟
جوابم را با آه داد . دستش را گرفتم و با خواهش و تمنا او را از اتاق بيرون بردم . مادرش به او نزديك شد . دستي به سرش كشيد و او را كنار سفره نشاند . من به جمع مردها رفتم . نگاهم به شيرين بود . خيلي افسرده و غمگين بود ، حتي بيشتر از روزهاي اول . مدام به يك نقطه خيره مي شد و سر تكان مي داد . سياوش را زير نظر داشتم . حواس او هم پرت بود . با اشتها غذا نمي خورد . بين هر قاشق غذا كه به دهانش مي گذاشت چند لحظه فكر مي كرد . به شك افتادم شايد حضور سياوش باعث اضطراب شيرين شده . حسابي گيج شده بودم .
romangram.com | @romangram_com