#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_383
- زندون !؟
- آره ، اون سياسيه . پونزده سال حبس بهش دادن . نميدونم چرا آزاد شده . حالا به من و تو چه ، چرا كنجكاو شدي ، نكنه حسودي مي كني ؟
سكوت كردم . موضوع را عوض كرد و گفت :
- راستي نسرين و بهمن چرا رفتن ؟ كاش برا شام ميموندن .
- خيلي اصرار كردم . انگار كار داشتن .
با ورود چند مهمان ، شيرين مرا تنها گذاشت . رفتارش مرا به فكر انداخته بود . خيلي خوب جوان لاغر اندام را مي شناخت . شايد سرو سري با هم داشتند . اما نه ، شيرين اهل دروغ گفتن نبود . نخواستم به دلم بد بيارم . چند دقيقه در حياط ماندم . نگاهم بي اختيار به پنجره ساختمان بود . شيرين مرا زير نظر داشت . سعي مي كردم خودم را بي تفاوت نشلن دهم اما نمي توانستم . حسادت آزارم مي داد .
آن شب دوستان و همكاران و چند تا از شاگردان آقاي راد كه بعد از مدت ها يكديگر را ديده بودند ، از فلسفه زندگي حرف مي زدند . سياوش هم در جمع آنها بود . ظاهراً با هم آشنا بودند . صحبت به زندان و فضاي باز سياسي كشيد . نوبت به سياوش رسيد ، گفت :
- هميشه اين دوبيتي استاد تو ذهنمه و گاهي زمزمه مي كنم :
romangram.com | @romangram_com