#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_382

- اونو مي شناسي ؟

رنگ از رخ شيرين پريد . با دستپاچگي گفت :

- آره ، شاگرد بابا بود . خيلي بهش علاقه داشت . اسمش سياوشه .

بي اختيار صدايم را بلند كردم و گفتم :

- آخ خيلي تو نخ منه . خواستم بدونم كيه . تو اين مدت نديده بودمش .

شيرين كه حسابي خودش را باخته بود ، گفت :

تازه از زندون آزاد شده . سه چار روز پيش اومده بود ديدن بابا . وقتي گفتيم مرده ، خيلي ناراحت شد.

ماتم برده بود . پرسيدم :


romangram.com | @romangram_com