#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_381

با گذشت زمان ، شيرين و خانواده اش آرام تر مي شدند . مرگ را به عنوان يك واقعيت پذيرفته بودند . چاره اي هم نبود . زندگي يعني تولد و عشق و مرگ ...

اواسط خرداد كه قرار بود در تدارك جشن عقد و عروسي باشيم ، مراسم چهلم آقاي راد بود . آن روز هم مثل دفعات قبل به اتفاق امير حسين و عمو ودايي شيرين دم در مسجد ايستادم . در بين كساني كه آمده بودند ، چشمم به جواني خوش قد و بالا و لاغر اندام افتاد كه نگاهش متوجه من بود . هنگام ورود به مسجد چند لحظه به من خيره شد و تا پايان مراسم چشم از من بر نداشت . فكر مي كردم يكي از بستگان شيرين است . جوان لاغر اندام كه حالتي مرموز داشت ، تا بهشت زهرا همراه ما بود اما با كسي حرف نمي زد . فقط به من نگاه مي كرد . كنجكاو شدم . بالاخره از امير حسين پرسيدم . كمي فكر كرد و گفت :

- تا به حال نديدمش . حتماً با احمد آقا آشنايي داشته . شايد شاگردش بوده .

نمي دانم چرا وقتي مردها دور قبر پدر شيرين جمع شدند ، او كمي فاصله گرفت . همه كه بلند شدند ، كنار قبر نشست و فاتحه خواند . نگاهش اين سو و آن سو بود ، انگار دنبال كسي مي گشت . نوبت به زن ها كه رسيد ، گريه و زاري و شيون از سر گرفته شد ، اما نه مثل روز خاكسپاري . خيلي زود آرام شدند . جوان ناآشنا كمي دورتر ايستاد . نگاهش كلافه ام كرده بود . به خودم شك كردم . بعد از مراسم ، هر چي سعي كردم به شيرين بفهمانم مرا تنها نگذارد ، فايده نداشت . حواسش به من نبود . جوان قد بلند سوار همان اتوبوسي شد كه شيرين نشسته بود . يكباره ته دلم لرزشي احساس كردم . چشم از اتوبوس بر نمي داشتم . بين راه ، عده اي پياده شدند . دلم مي خواست جوان مرموز هم پياده شود و خيالم را راحت كند . از ناآرامي خودم سر در نمي آوردم .

قرار بود شركت كننده هاي مراسم چهلم كه پنجاه شصت نفري مي شدند ، شام را در خانه آقاي راد صرف كنند . پدر و مادر دم در خداحافظي كردند و رفتند . جوان غريبه همراه بقيه وارد خانه شد و گوشه اي نشست . بهمن و نسرين نيم ساعتي ماندند . موقع رفتن ، تا دم در همراهي شان كردم . نسرين گفت :

- از وقتي عقل رس شدم ، تو رو افسرده ديدم اما امروز خيلي گرفته و سردرگمي . چي شده نادر؟ شيرين روز سوم و هفتم بيشتر ما رو تحويل مي گرفت . امروز اونم يه جوري بود . دعواتون شده ؟

- نه نه ، چيزي نشده . آخه پدرش رو از دست داده . غم كوچيكي نيس نسرين .

از سكوتش فهميدم حرفم را باور نكرده . من هم ديگر ادامه ندادم . خداحافظي كردم و به سالن پذيرايي برگشتم . حالم خيلي بد بود . ديگر طاقت نداشتم . به بهانه اي شيرين را به حياط خانه كشاندم . از پنجره طوري كه كسي متوجه نشود ، به جوان مرموز اشاره كردم و پرسيدم :


romangram.com | @romangram_com