#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_380
مراسم هفت هم با شكوه هر چه تمام تر برگزار شد . بعد از يك هفته گريه و عزاداري ، شيرين كمي به خودش آمده بود . برايم درددل مي كرد و مي گفت :
- نميدونستم مرگ پدر تا اين حد دلخراش باشه . حالا مي فهمم از دست دادن عزيز خونواده چقدر غم انگيز و طاقت فرساس .
با حالتي غم زده گفتم :
- منم به اندازه تو عزادارم . فكر كن مرگ برادرم ناصر چي به روزمون آورد .
شيرين آهي كشيد و گفت :
- مي فهمم ، مي فهمم . واي كه چه بلايي به سراغمون اومد !
از فرصت استفاده كردم و گفتم :
- از اين به بعد همه چيز تو منم . فكرشم نكن كه تنها شدي .
romangram.com | @romangram_com