#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_386

- ميخواين برسونمتون ؟

سرش را داخل اتومبيل كرد . مرا شناخت . لبخندي زد و گفت :

- شمايين !

- بله ، بفرمايين سوار شين . تا هر جا دوست داشته باشين ، ميرسونمتون .

مردد بود . چند لحظه فكر كرد و بالاخره سوار شد . گفتم :

- چرا پياده ميرفتين ؟

نگاهي به من انداخت و گفت :

- حتماً به شما گفتن تازه از زندون آزاد شدم .


romangram.com | @romangram_com