#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_377

مادر شيرين در حالت گريه دست به دامن پزشك شده بود و شيرين التماس مي كرد . پزشك دوباره گفت به خدا توكل كنيم و به اتاق آي سي يو رفت . يكي از پرستارها كه خيلي مهربان به نظر مي رسيد ، اجازه داد از پشت شيشه آقاي راد را ببينيم . لوله هاي اكسيژن را به بيني و دهانش وصل كرده بودند . به سختي نفس مي كشيد . مسئول بخش رو به ما كرد و گفت عده اي از بستگان در سالن انتظار هستند . اجازه ندارند به بخش بيايند . من و امير حسين بخش را ترك كرديم . در حال پايين رفتن از پله ها ، امير حسين دست روي شانه ام گذاشت و گفت :

- عجله نكن . من به شايسته و شيرين و مادرشون نگفتم . اين طور كه دكتر مي گفت معالجه فايده نداره . ظاهراً دچار مرگ مغزي شده .

سر تا پاي بدنم يخ كرد . چه مصيبتي به خانواده شيرين رو كرده بود . دلم براي آقاي راد مي سوخت مرد مهربان و منطقي و خوش برخوردي بود . در عين حال ، به بخت بد خود لعنت مي فرستادم . بايد تا چند ماه قيد عروسي را مي زدم .

در سالن انتظار بيمارستان آريا فاميل هاي دور و نزديك آقاي راد ماتم زده منتظر بودند . امير حسين گفت بايد به خدا توكل كرد . عمه شيرين تازه از راه رسيده بود . از شدت ناراحتي تعادل نداشت . نگاهي به بقيه كرد و محكم به صورتش زد و گفت :

- احمد مرد ؟

برادر ديگر كه محمود اقا صدايش مي زدند ، قبل از او آمده بود خواهرش دلداري داد و گفت هر چه خدا بخواهد ، همان مي شود . عمه خانم طاقت نياورد . مي خواست از پله ها بالا برود كه مأمورين مانع شدند . امير حسين به بخش زنگ زد و اجازه گرفت . با هم به طرف بخش رفتيم . عمه خانم كه نزديك به شصت سال داشت ، پله ها را دو تا يكي مي كرد . تا چشمش به شيرين و شايسته و مادرشان افتاد ف دو دستي به سرش كوبيد و گفت :

- داداشم ف داداشم كجاس ؟

پرستارها خواهش كردند آرام باشد . يكي از آنها كه كمي بداخلاق بود ، گفت :


romangram.com | @romangram_com