#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_378
- خانم اينجا جاي داد و فرياد نيس ، بفرمايين پايين .
عمه خانم اصرار داشت برادرش را ببيند . گفتم پزشكش فعلاً اجازه نمي دهد . مسئول بخش گفت فقط يك نفر در بخش بماند . امير حسين ماند و بقيه به سالن انتظار رفتيم .
به مادر زنگ زدم . خيلي ناراحت شد . به نسرين دسترسي نداشتم . خلاصه تا غروب بلاتكليف بوديم . شيرين لحظه اي آرام نمي گرفت . بين بخش و سالن انتظار در رفت و آمد بود . دكتر صادقي متخصص و جراح مغز را به ستوه آورده بوديم . مطمئن نبود اقاي راد به هوش بيايد . از حرفش كه مي گفت بايد به خدا توكل كرد معلوم بود كاري ازدستش بر نمي آيد . تقريباً همه فهميده بودند كار تمام است اما هنوز اميدشان قطع نشده بود .
پزشك ها و پرستارها اصرار كردند به خانه برگرديم . هيچ كس راضي نمي شد . من و امير حسين با خواهش و تمنا همه را به خانه فرستاديم . در خانه اقاي راد غوغايي به پا بود . دلهره همه را از پا در آورده بود . دستشان به كار نمي رفت . من مرتب با مادر تماس مي گرفتم و او را در جريان مي گذاشتم . طوري كه ديگران متوجه نشوند ، پدر و مادر را براي مراسم تشيع و تدفين آماده كردم . چند بار هم به نسرين زنگ زدم . دلم نمي خواست اول زندگي اش ، او و بهمن را به گورستان بكشانم ، اما چاره اي نبود .
طاقت گريه هاي شيرين و نگراني بقيه را نداشتم . ساعت از ده گذشته بود كه به بيمارستان برگشتم . بالاخره انتظارها به سر رسيد . آقاي راد غروب همان روز مرد .
خبر مرگ راد براي خانواده اش بي اندازه ناگوار بود . شيرين شيون كنان مي گفت :
- چقدر دوست داشتي عروسي منو ببيني پدر .
شايسته مي گفت :
romangram.com | @romangram_com